| [1] [2] [3] [4] [»»] |
| 2010-02-08 23:42:02 |
پسر جوانی به سفر رفته بود . حین برگشت بمجردیکه به خانه داخل شد ، دید که پدر و همه برادرانش ریش های دراز ... گذاشته اند . دفعتاً به گیریه شده ، با وارخطایی پرسید : تیز بگوئین چی گپ شده ؟ چی بلایی به سر ما آمده ؟ کی مُرده ؟ چرا ایقدر ریش های دراز ؟ پدرش که یک آدم سخت و ممسک بود ، با قهر و غضب گفت : احمق دیوانه چرا ماشین ریش تراشی ره کتی خود بُرده بودی ؟ !!!
یک پیرمرد ... به قصد خریداری به بازار می رفت . وقتی از خانه خارج می شد ، دید که بوت هایش نیست . باخود گفت : اینی ره میگن پیری و یاد فراموشـی ! مه وخت بازار رفتیم هنوز خودم خبر ندارم !!! ـ |
| جواب | زحل |
| 2010-02-06 21:05:29 |
روزی از روزها پسر جوانی که در کوچه و محله ای شان به صادق سیاه مشهور بود از حمام خارج شد .
یکی از دوستانش گفت : زاغ اگه ده شیرهم غسل کنه بازهم سفید نمیشه !!!
|
| جواب | کاکا زنده دل |
| 2010-02-06 19:40:55 |
زن و شوهری با دختر خود سر سفره دسترخوان نشسته بودند و غذا می خورند. مرد رویش را طرف خانمش کرد و گفت : غذا نمک نداره.
خانمش گفت: باد بخوریته. هميشه سری لباس هایم گپ میزنی. تو کجا لباس نو آوردی که مه اوره نپوشيدیم. مثل مه واری زن کم پيدا ميشه که کتی کهنه ها گذاره کنه.
مرد رویش را طرف دختر کرد و گفت: ده ده کجا و درخت ها ده کجا. مه ميگم غذا نمک نداره . مادریت ميگه کی لباس نو خريدی.
دختر گفت: پدر جان شما و مادر جانم خودیتان حق دارین. دلیتان که مره بری کدام بچه جوان ميتین يا که بری کدام پير مرد!
|
| جواب | صبور از کابل |
| 2010-02-06 14:35:41 |
سه نفر از برادر های ... ما برای یکی ، دو هفته به شهر مزار شریف رفته بودند . روزی از روزها سوار به گادی جایی می رفتند . چون همه چاق و فربه بودند و وزن گادی نهایت زیاد شده بود ناگهان یک باد صدا داری ( گوزی ) از اسپ گادی به خطا رفت و غریته ، غریته صدا کرد . هرسه شان قهقه خندیدند و یکی از آنها بخاطریکه گادی وان را ریشخند کرده باشد ، گفت : اینه والله گادی های ازینا رادیو هم داره !
پیرمرد گادی وان با بسیار خونسردی رویش را برگشتاند و با کنایه گفت : بلی ! رادیو داره مگر ما به لسان شان نمیفامیم ، چراکه تنها موج ... ره میگیره . نه ده فارسی گپ میزنه و نه بیت های فارسی ره میمانه !!!
|
| جواب | کاکا زنده دل |
| 2010-02-06 03:25:46 |
دوستان نهایت عزیز سلام!
تشکر ازینکه اولین فکاهی ارسالی ام را نشر نمودید اینک باز هم یک فکاهی دیگر٬ امیدکه نشر گردد.
در یک فامیل ترتیبات عروسی دختر خانه را میگرفتن و خصوصا خانمهای فامیل فوق العاده مصروف آمادگی جیز و جوره دختر بودند که بیادرک خورد عروس هر بار میآمد و با پرسیدن سوالاتی از قبیل :آروسی جه اس؟ آدم که ده آروسی باشه باز چه میشه؟ آروسی مه چه وقت میشه؟ باعث مزاحمت مادر و مادر کلان و دیگر خانم ها میشد و هر بار برایش گفته میشد که برود در حویلی و بازی کند اما طفلک باز میآمد و مزاحمت میکرد.
طفلک بار دیگر آمد و پرسید آروسی چه است ؟ مادر کلانش که حوصله اش به سر رسیده بود از بازوی طفل گرفته ویک قفاق محکم در کونش کش کرد و گفت اینی آروسی اس فامیدی؟ حالی برو که دیگه نبینمت.
در شب محفل عروسی در حالیکه عروس و داماد سر تخت نشسته بودند و مهمانها به نوبت همرایشان عکسهای یادگاری میگرفتن برادر خورد عروس از بین بیروبارک خود ره نزد عروس رسانده پرسید: خوار جان تو میفامی که آروسی چه اس؟ خواهرش با لبخند گفت نه بیادرجان مه نمیفامم٬ تو بگو که جه اس؟
بجه گک گفت: اوووای خی فکرت سون کونت باشه!!! |
| جواب | منیر از سویس |
| 2010-02-06 00:41:16 |
یک فکاهی بسیار قدیمی که اکثراً اطفال برای اولین بار همین فکاهی را یاد میگیرند و در همه جا بیان میکنند:
پسری خورد سالی بالای چوکی نشسته بود و تخم می خورد . کسی پرسید: چی میکنی ده سری چوکی شیشتی تخم میخوری ؟
پسرک گفت: خی ده سری تخم بشینم چوکی ره بخورم ؟
|
| جواب | صبور از کابل |
| 2010-02-05 15:07:39 |
هموطن گرامی اسد جان سلیمان !
شماهم سلامهای گرم و صمیمانه ام را بپذیرید . از لطف و مهربانی شما صمیمانه تشکر و سپاس گزاری مینمایم . فکاهیات بسیار جالب و زیبای شما نشر شده است . از آنها حذ بردم . امید که همیشه همکاری تانرا با سایت وزین و دوست داشتنی افغانستان . رو ادامه بدهید .
|
| جواب | کاکا زنده دل |
| 2010-02-05 13:47:28 |
مردی در یکی از روزهای رخصتی دفعتاً اشتهایش به سمبه کاری و فانته کاری آمده بود . بخاطریکه اطفالش را مصروف ساخته باشد یک پاکت کشمش نخود را بروی خانه پاش داد و گفت : او بچا فکریتان باشه هرکس که زود ، زود بخوره مه اوره قف پایی می وردارم و کتی چوب میزنم .
بعد از آن دست خانمش را گرفت و به بسیار عجله به اتاق خواب برد . اما از وارخطایی فراموش کرده بود که دروازه را قفل کند . هنوز چند دقیقه نگذشته بود که بین اطفال جنگ و دعوا شروع شد . یکی از آنها رفت که نزد پدرش شکایت کند . مگر بمجردیکه دروازه اتاق خواب پدر و مادرش را باز کرد ، آنها را بالفعل در حالت فانته کاری دید . دویده دویده نزد متباقی برادرانش آمد و با وارخطایی گفت : او بچا ! او بچا ! هوش کنین زود زود نخورین . اونه مادرم که زود ، زود خورده بود حالی پدرم قف پایی ورداشتیش ، ایطور ماکم ، ماکم ( محکم ) ده دل ، دلش میزنه که بیخی چیغسهایشه کشیده !!!
|
| جواب | کاکا زنده دل  |
| 2010-02-05 13:33:45 |
خر پیری در آخرین دقایق زنده گی اش به خرهای دیگر نصیحت و وصیت می کرد :
ــ هوش کنین باد از مه سر یک خاشه علف جنگ و دعوا نکنین .
ــ مواظب گوره خر ها باشین هرچی نباشه اونا هم بچای ( بچه های ) کاکایتان هستن .
ــ بری هیچ کس ای موقع ره نتین که از نام ما سـؤ اسـتفاده کنن و اصلیت ماره خدا ناخاسـته بد نام بسازن . او کسایی ره که به ما و شما منصوب ساختن ، باید بدانند که اونا از نسل ما نیستن و سخت اشتباه کدن !!!
|
| جواب | کاکا زنده دل |
| 2010-02-04 17:33:25 |
میگن پادشاهی به یکی از شعرای دربارش امر کرد : یک دوبیتی بگو که در بیت اول آن بالایت قهر شوم مگر در بیت دوم برایت مکافات و انعام بدهم.
شاعر گفت:
مادرت کان سـخا بود که می داد از پس و پیش
به یتیــــمان لب نانی ، به فقیـــــران کم و بیش. |
| جواب | صبور از کابل |
| 2010-02-04 16:02:00 |
میگویند در کنار یکی از چهار راهی های مرکز شهر ... یک چاه آب بود . چون سر چاه باز بود و هیچ نوع سنگ کاری یا کدام سرپوش و صندوق نداشت ، هرازگاهی یکتعداد از عابرین در چاه می افتادند ، زخمی و مجروح می شدند . از بسکه مردم به عذاب بودند ، بالاخره ریش سفیدان و بزرگان محل جمع شدند تا برای رفع مشکل چاره ای بسنجند . پس از یکسلسله جر و بحث ها و گفتگو های طولانی یک نفر پیشنهاد کرد : باید همیشه یک امبولانس ده پالوی ( پهلوی ) چاه ایستاد باشه . هر وخت که کسی ده چاه افتید بصورت عاجل اوره ده شـپاخانه ( شفاخانه ) انتکال ( انتقال ) بته !
یکعده از این پیشنهاد استقبال کردند و آفرین ، آفرین گفتند . مگر نفر دوم از جا برخاست و گفت : نمیشه بیادرا ! پاصله ( فاصله ) اینجه تا شفاخانه بسیار زیاد اس . تا نفر زخمی ره انتکال بتن ده راه پَوت ( فوت ) میکنه . باید یک شپاخانه ده پالوی همی چاه آباد شوه !
بازهم یکعده از این پیشنهاد استقبال کردند و آفرین ، آفرین گفتند و عده ای هم حیران و متعجب نگاه میکردند تا اینکه نفر سوم از جا برخاست و با قهر وغضب گفت : همه گی شما بیخی جاهل و دیوانه هستین ! حالی چرا ایکدر مصرپ ( ایقدر مصرف ) کنیم . ایکدر پول و پیسه از کجا میشه ؟ خوب اس که ای چاه ره به کلی پُر کنیم ، بریم ده همونجه ، ده پالوی شپاخانه ، دیگه یک چاهی نو بکنیم !!!
|
| جواب | کاکا زنده دل |
| 2010-02-04 15:48:24 |
http://www.youtube.com/watch?v=z8wlVd3uUII |
| جواب | س . آهنگر |
| 2010-02-04 14:19:44 |
هموطن نهایت عزیز و گرامی ( Palang2 ) !
شما هم سلامهای گرم و صمیمانه ام را پذیرا شوید . از لطف و مهربانی و پیام با محبت شما صمیمانه تشکر و سپاس گزاری مینمایم . امیدوارم شما عزیزان نیز همیشه خوش و خندان باشید .
|
| جواب | کاکا زنده دل |
| 2010-02-03 19:49:27 |
در زمان حکمروایی طالبان به همه پولیس ها امر کرده بودند که باید ریش بگذارند . روزی از روزها یکی از مقامات بلند پایه طالبان پولیسی را چند بار با شلاق و درنه ای طالبی محکم ، محکم بر سر و رویش کش کرد و گفت : او بی شرپ ( شرف ) چرا ریش نماندی ؟
پولیس با وارخطایی تنبانش را پایین کشید و گفت : آمر صاحب ! اینه یک دپه ( دفعه ) خو سیل کو ! مه خو پولیس مخپی ( مخفی ) هستم !!!
|
| جواب | کاکا زنده دل  |
| 2010-02-03 07:55:49 |
دوستان عزیز سلام
من یکی از دوستان تازه وارد در این سایت استم
و این هم یک فکاهی تازه
میگن یک روز یک زن با طفلش که بسیار بد صورت بود وارد سرویس شد.نگران با دیدن طفل خطاب به زن گفت!وی خاله جان ای اشتکت چقه بد رنگ.با شنیدن این حرف خانم بسیارعصبانی شد. در بین راه یک پیرمرد که در پهلوی این خانم نشسته بود سبب عصبانی بودن این خانم را پرسید.خانم در جواب گفت!اینی نگران خدازده میگه بچیت چقه بد رنگ.پیر مرد به خاطر که همدردی کرده باشه به خانم گفت برو بچیم به پولیس شکایت کو تاوخت مه ای شادی گکته نگا میکنم. |
| جواب | تازه وارد |
| 2010-02-03 01:00:08 |
یک طالب بمبی را در کنار یکی از جاده ها جا سازی میکرد که از اثر اشتباه اش دفعتاً بمب انفجار کرد . بمب چنان قوی بود که نصف بدنش را کاملاً از بین برد و پارچه هایش به اطراف پراگنده شد.
رهگذری بر بالینش سر رسید و پرسید : همی لحظه چی احساس میکنی ؟
طالب زخمی که در خون غوطه ور بود ، گفت : همی لحظه ایطور احساس میکنم که تا کمر ده بهشت رفتیم !!!
|
| جواب | کاکا زنده دل |
| 2010-02-03 00:22:43 |
فکاهی یا واقعیت؟
http://www.youtube.com/watch?v=o_uggHsgQwQ |
| جواب | کمحرف |
| 2010-02-02 18:59:56 |
روزی از روزها خانم بیوه ای یک آلت تناسلی مصنوعی خریده بود که توسط بطری حرکت میکرد . بمجردیکه بخانه رسید سوچ آنرا روشن کرد و با بسیار اشتیاق و علاقمندی گهی در پیش و گهی هم درپشتش فرو میکرد و از آن لذت میبرد و ارضا میشد . اینکار چندین بار تکرار شد مگر مرتبۀ اخیر زمانیکه در پشتش فرو میکرد ، ازبسکه احساساتی شده بود آنقدر فشار داد که ناگهان تمام آلت تناسلی به داخل رفت . خانم که همان لحظه غرق در لذت و شهوت بود ، اصلاً متوجه داخل رفتن آلت تناسلی نشده بود مگر وقتیکه چارج بطری تمام شد و از حرکت بازماند ، تا دست انداخت دید که همه کاملاً به داخل رفته است .
خانم به بسیار عجله نزد داکتر رفت و گفت : داکتر صاحب ! تیز به دادم برسین . یک سامان مصنوعی ده چیزم ... بند مانده !
داکتر گفت : ناراحت نباشین حالی فوراً اوره بیرون میکشم .
خانم چیغ زده ، گفت : نخیر ! نخیر ! مه خو بری کشیدن سامان نامدیم . مه آمدیم که اگه میشه همو بطریشه تبدیل کنین !!!
|
| جواب | کاکا زنده دل |
| 2010-02-02 18:54:51 |
فتح بخانه فضلو به مهمانی رفته بود . فضلو رادیو کست را روشن کرد و خودش برای آوردن غذا به آشپز خانه رفت . وقتی از آشپزخانه برگشت ، دید که فتح نزدیک به رادیو کست نشسته مگر بدون اینکه صدایی را بشنود زار ، زار گیریه میکند . با وارخطایی پرسید : خیریت خو اس ؟ چرا گیریه میکنی ؟
فتح گفت : دلم بری ازی خواننده میسوزه . سیل کو بیچاره گنگه اس !!!
فضلو قهقه خندید و گفت : او لوده ! او دیوانه ! خواندن های ثبت شده گی خلاص شده . ای قسمت کست سفید اس . هنوز مه چیزی ره ثبت نکدیم !!
|
| جواب | کاکا زنده دل  |
| 2010-02-02 16:33:56 |
کاکا زنده دل!
با عرض سلام خدمت کاکا زنده دل خدا کند همیش زنده دل باشید نوش جانتان که فکاهی تان چپ و راست چاپ میشود من هم چند فکاهی نوشته میکنم خدا کند که چاپ و نشر شود
دو زن مرض یاد فراموشی داشتند با همدیگر درد دل کردند زن اول گفت من ایقه یاد فراموشی دارم که پنچ سال عروسی کردیم شب میروم در اطاق که سکس کنم یادم میره زن دوم گفت ای خو هیچ اس من ایقه یاد فراموشی دارم وقتیکه در زینه خانه بالا میشوم مانده میشم در نیمه راه بعد از دم گرفتن یادم میره که من بالا میرفتم یا پایین.
یک افغان که تازه امریکا رفته بود بار اول که لاس ویگاس را دید به زن خود به کابل زنگ زد و گفت او زنکه من فکر میکنم که شهید شدیم من فعلا در جنت هستم
یک اقفان که نو امریکا رفت بعد از چند روز رفت در یک روسپی خانه رفت.
افغان: چند میگیری
زن امریکایی روسپی: یکبار داخل و بیرون کنی یک دالر
خوب افغان بیست دالر داد و مصروف سمبه کاری شد و زن امریکایی حساب میکرد یکبار که به هزده رسید افغان فانته کاری را تیز تیز کرد زن گفت چه میکنی افغان گفت حالی من سنتکی میزنم.
یک افغان که تازه خارج رفته بود در روز کرسمس بری صاحب خانه تبریکی داد و صاحب خانه گفت راستی چند وقت پیش عید شما بود افغان گفت بلی خارجی گفت شما در عید چه میکردید افغان گفت والله مه ده افغانستان زیاد غریب بودیم اگه در روز عید از خواب برمیخواستیم و نفری ما در حالت نعوذ نمبیود دیگه هیچ چیز نداشتیم که کتیش بازی کنیم
یک اطرافی که مسکو رفته بود بعد از یک ماه پس کابل امد رفیق هایش گفت چطور بود دختر های مسکو اطرافی با بیسار خوشی گفت والله من خو هم دختری دختر زدم هم دختری مادرشه رفیقیش گفت برو بچیم در حالت حیص کتیشان سکس کرده بودی.
یک بچه و پسر رفتن در پارک بچه که زیاد شوقش امده بود به دختر گفت دلت چه میشود دختر گفت هیچ چیزی که دل تو میشود بچه یک بار گفت خی دلت است که مره کنی
یک بچه از لندن رفت کابل در کابل بچه ها ازش پرسان کرد که دختر های انگلیس چطور است بچه گفت خوب است هم میته و هم پنجاه پوند هم بریت میته خوب اتفاقا یکی از این بچه ها لندن امد و همی نفر ازش پرسان کرد نادر جان شما چطور لندن امدید بچه گفت والله من خو از خاطری همو پنجاه پوند امدیم.
در پوهنحی طب در کابل امتحان بیولوزی بود و سوال مربوط به تشریح اعضای جنسی زن بود که یک دختر پایین سیل کرد یکبار استاد صدا کرد او دختر چه میکنی نقل میکنی.
یک بچه پدر خود زیاد شله شد که بریش زن بیته خو پدرش گفت بچیم حالی خورد هستی دیگر روز بچه در لب جوی نشسته بود و جرق میزد که پدرشدیدش گفت پدر لعنت چه میکنی بچه گفت هیچ اغا نواسه هایته در اب غرق میکنم.
یک خراس و ماکیان رفتند در بازار و در دکان بالا شدند و گفتند کاکا تخم داری دوکاندار حیران ماند گفت چرا شما خودتان تخم
نمیدهید خراس گفت نی هنوز ما نامزاد هستیم عروسی نکردیم
یک بچه مکرویانی که کورس انگلیسی میرفتیک نفر ازش پرسان کرد که cottonدر دری چه میگوید بچه گفت نمبفهمم نفر گفت اینه من نقل میتمت در بین لحاف میرد بچه یکبار گفت گوز است
یک بچه که نو جوان شده بود امد پیش پدر خود و گفتپدر جان من امروز سکس کردم پدرش گفت افرین بچیم بچه کلنگی و مرد هستی راستی نگفتی مزه داد بچه گفت حالی ایتو کونم درد میکنه. |
| جواب | اسد سلیمان |
| 2010-01-31 01:31:07 |
جوانی چهره سیاه و نا زیبا داشت که به صادق سیاه مشهور بود . شخصی از او پرسید : چرا ایقدر سیاه هستی ؟
صادق گفت : وختیکه مه تولد میشدم برق ها رفته بود !!!
|
| جواب | کاکا زنده دل  |
| 2010-01-30 17:58:36 |
پسر فتح با معصومیت رو به مهمان کرده ، پرسید : کاکا جان ! شما رئیس پدرم هستین ؟
مهمان گفت : بلی مگر به تو کی گفته ؟
پسر فتح گفت : کسی نگفته مگر خودم از چاپلوسی های پدرم فامیدم !!!
|
| جواب | کاکا زنده دل  |
| 2010-01-30 17:54:41 |
خانمی نزد داکتر جراح رفت و گفت : داکتر صاحب ! سامان شوهرم بسیار دراز اس . مه بیخی به عذاب هستم . هروخت که معامله میکنه بیخی دل و روده هایمه درد میگیره !
داکتر گفت : شما شوهریتانه بیارین تا از نزدیک ببینم که چی کار کده میتانم .
خانم گفت : چرا شوهریمه بیارم ؟
داکتر گفت : بخاطریکه ببینم اگه امکان داشته باشه یک مقدار از آلت تناسلی شه کوتاه کنم که دیگه شما اذیت نشوین .
خانم با اعصاب خرابی چیغ زده ، گفت : داکتر صاحب ! عجب گپایی میزنین . شما حق ندارین که یک میلی شه کوتاه کنین . مه آمدیم که اگه میشه همو دل و روده هایمه یک کمی بالا ببرین !!!
|
| جواب | کاکا زنده دل |
| 2010-01-29 18:20:34 |
دو تا از خواهر خوانده های بسیار صمیمی باهمدیگر درد دل ميكردند . اولی پرسید : زدن شوی تو چطور اس ؟
دومی آه پرسوزی از دل بیرون کشیده ، گفت : ای خوارک پرسو نكو . تا كه ده همی دان شی میله فرتیکده او شی بور موشه . سـامان شی شول ، شول موشه . بیخی مره واسوخت ، واسوخت ایله موكونه . زدن شوی خودتو چطوره ؟
اولی قهـقه خنـدید و با لحن مسـتانه ای گفت : ای خوارک شــوی مه از همی سـری شــو تا دمای صوب ( صبح ) درگت غیشـتای غیشت ، غیشـتای غیشت ، غیشـتای غیشت ، غیشـتای غیشت می زنه که بیخی اوقره مره بور مونه ! از بسکه بیچاره ذیله و مانده موشه غیرتای غیرت ، غیرتای غیرت گوزای شی بور موشه !!!
|
| جواب | کاکا زنده دل |
| 2010-01-29 13:35:16 |
روزی از روزها سه پسر نوجوان با همدیگر جر و بحث داشتند . اولی گفت : پدریمه از جمله مهمترین و با صلاحیت ترین اشخاص کشور ما اس .
دومی پرسید : مگر پدریت چیکاره اس ؟
اولی گفت : پدریمه نماینده مردم و عضو پارلمان اس . تا پدرم رای نته نه وزیری مقرر میشه و نه قانونی تصویب میشه .
دومی گفت : پدریمه رئیس جمهور اس . همیقه هم نمیفامی که پدریمه نفر اول مملکت اس . همو قانونه که پارلمان هم تصویب کده باشه تاکه پدرم توشیح نکنه قابل اجرا نیس .
سومی درحالیکه قهقه می خندید ، گفت : هردوی تان دیوانه هستین ! چرا ایقدر جنگ و داوا ( دعوا ) دارین ؟ پدرهای هردوی تان پیش پدریمه پشم هم نیس !
اولی و دومی با تعجب و اعصاب خرابی پرسیدند : مگر پدر تو چی کاره اس ؟
سومی گفت : پدریمه ... اس . نر واری رشوت خوده میگیره و ده قانون های پدر های هردویتان شاش میکنه !!!
|
| جواب | کاکا زنده دل |
| 2010-01-29 13:32:21 |
تقی برای اولین بار به کابل آمده بود تا پس از گذشت تقریباً ده سال از برادرش که به دوکانداری مصروف بود ، دیدار کند . روزی از روزها هردو برادر سوار بر موتر جایی روان بودند که به اشاره ترافيکی رسیدند . تقی از برادرش برات پرسید : بیرار ای چیراغای سورخ و سوز ازی ديگه چييه ؟
برات : تو تقی گک هميقه گپه هم نميفامی . ايخو ايشاره ترافيکيه .
تقی : ای ايشاریشی ديگه چييه ؟
برات : ای بخاطیر راهنمايی موترايه .
تقی : خی رنگ سورخ شی چی مانا ( معنی ) داره ؟ رنگ سوز شی چی مانا داره ؟
برات : سورخ شی یانی ( يعنی ) ایسته شو ، سوز شی يانی بور شو .
تقی : خی نارنجی شی چی مانا داره ؟
برات : نارنجی شی يانی چیزی ... آيی ازتو که موری ، چیزی ... آيی ازتو که نه موری !!!
|
| جواب | کاکا زنده دل |
| 2010-01-27 13:45:46 |
عجب خان از رجب خان پرسید : اگه یک مرد به حمام زنانه و اگه یک زن به حمام مردانه داخل شوه چی میشه ؟!
رجب خان گفت : مالومدار اس دیگه ! اگه یک مرد به حمام زنانه داخل شوه ، زنها اوره میکـُشن . اما اگه یک زن به حمام مردانه داخل شوه ، مرد ها همدیگر خوده میکـُشن !!!
|
| جواب | کاکا زنده دل  |
| 2010-01-27 13:41:52 |
عجب خان از رجب خان پرسید : چرا دخترها و زنها فوتبالیست نمیشن ؟
رجب خان گفت : دخترها و زنها به دو دلیل فوتبالیست نمیشن . یکی ایکه هیچ وخت 11 نفر شان حاضر نمیشن که یک رقم لباس بپوشن . دوم ایکه قطعاً حاضر نمیشن که ده بازی بعدی بازهم همو لباسهای قبلی خوده بپوشن !!!
|
| جواب | کاکا زنده دل |
| 2010-01-27 13:29:57 |
نقاشی یکی از تابلو هایش را در مسابقه بین المللی نقاشی کاندید کرده بود . در روی این تابلو تصویر یک مرد برهنه ای دیده میشد که یک ماسک در روی بینی اش و یک شاخه گل در دستش قرار داشت و روی آلت تناسلی اش هم با یک کاندوم پوشانیده شده بود .
درمحفلیکه بخاطر اعلام نتایج نهایی برگزار شده بود ، این اثر حایز مقام اول و برنده جایزه گردید . یکی از ژورنالیستان با قهر و غضب از هیئت ژوری پرسید : ای چی افتضاح اس ؟ شما چطور ای تابلو ره برنده اعلام کدین ؟
یکی از اعضای هیئت ژوری گفت : ای تابلو بهترین پیام داره ! ماسک یعنی ای آدم خودیشه از آلوده گی ها دور داشته . گل نشان دهنده زیبایی های طبیعت اس و کاندوم هم مبارزه با بیماری های جنسی منجمله ایدزه نشان میته .
ژورنالیست به جواب هیئت ژوری قناعت نکرد و از خود نقاش که اوهم در محفل حضور داشت ، تقاضا کرد تا در زمینه ابراز نظر نماید . نقاش که یک مرد نهایت ساده بود ، گفت : نخیر ! نخیر ! اینها اشتباه کدن . هدف و مقصد مه ای بود که اگه آدم کتی کاندوم فانته کاری کنه مثل ازی اس که ماسکه ده بینی خود بانه و باد ازو گله بوی کنه !!!
|
| جواب | کاکا زنده دل |
| 2010-01-27 01:53:40 |
فقیری از کوچه میگذشت دید که مرد ثروتمندی از منزلش خارج شد . نزدیک رفت و گفت : اگه مه همینجه ده دان دروازه تان بمُرم ( بمیرم ) تو با مُرده مه چی میکنی ؟
مرد ثروتمند گفت : هیچ ! تره باد از غسل و کفن ده خاک می سپارم !
فقیر گفت : حالی که زنده هستم بریمه یک پیرن یا لباس بتی . خیر اس ! باز وختییکه مُردم مره بی کفن دفن کو !!!
|
| جواب | کاکا زنده دل |
| 2010-01-23 19:51:48 |
خارجی به نفر اول گفت...
گود مارنینگ سر (good morning sir)...
نفر اول گفت، سر مارنینگ گود sir morning good
همه دوستان نفراول از او پرسیدند که او خارجی بریت چی گفت؟
نفراول میگه، او بری مه گفت، سلام و علیکم...
مه پس به جوابش گفتم، وعلیکم سلام...
|
| جواب | شخبروت ~ |
| 2010-01-23 19:22:46 |
بد پدر زمانه لعنت...
چقدر همه چیز تفاوت کرده است...
پول برای مردم همه چیز شده است...
اگر پولدار باشی گوزت بره، میگن، چه فرمودید؟
و اگر غریب و بی پول باشی و چیزی بگوئی،
همه میگن، اونه باز گوز زد...
|
| جواب | شخبروت ~ |
| 2010-01-23 11:07:32 |
سلام و صد سلام برای تمام دوستان و علاقمندان !
امیدوار هستم که جور و سرحال باشید.
یک فکاهی دارم امیدوار هستم که نشر شود بخاطری که مهمان هستم و اولین بار است که این سایت سر زدم بسیار خوشم آمد.
میگن یکروز یک نفر ده جاده نادر پشتون کابل به یک فروشگاه داخل شد و بعد از دیدن اجناس به دوکاندار گفت بیادر همی تلویزیون چند است. دوکاندار برایش گفت که بالای دهاتی نمی فروشم. نفر از دوکان برامد و یکماه بعد باز به همان دوکان رفت و باز پرسان کرد که همی تلویزیون چند است دوکاندار بریش گفت که یکماه قبل هم آمده بودی بریت گفتم که سر دهاتی نمی فروشم. نفر از دوکان برآمد دو ماه بعد باز هم به همان دوکان رفت اینبار ریش و بروت خود را تراشیده بود دریشی لوکس پوشیده بود که مگم دوکاندار نشناسیس باز از دوکاندار پرسان کد که بیادر همی تلویزیون چند است دوکاندار بریش گفت: بریت گفتم که سر دهاتی نمیفروشم. دهاتی که بسیار خفه شده بود پرسان کد اوه بیادر تو از کجامیفهمی که مه از ده هستم ده پیشانی مه خو نوشته نیست. دوکاندار بریش گفت سر چیزی که خودت دست ماندی تلویزیون نیست بلکه بخاری است . |
| جواب | کابل جان |
| 2010-01-22 12:32:54 |
http://www.youtube.com/watch?v=GfAMjOX6LG4&feature=email |
| جواب | س . آهنگر |
| 2010-01-22 12:29:38 |
هموطن نهایت عزیز و گرامی آقای تنها از شهر زیبای کابل !
من هم متقابلاً سلامهای گرم و احترامات صمیمانه ام را برایتان تقدیم میدارم . آرزو دارم جور و صحتمند و همیشه در حفظ و امان خداوند بزرگ باشید .
از لطف و مهربانی و پیامهای زیبا و پر از محبت تان صمیمانه تشکر و سپاسگذاری مینمایم .
|
| جواب | کاکا زنده دل  |
| 2010-01-22 01:00:41 |
در زمان حکمروایی طالبان ، یک طالب بالای چاهی ایستاده بود و مرتب میگفت : دیارلس ، دیار لس ، دیارلس ...
رهگذری نزدیک رفت و پرسید : او بیادر اینجه چی میکنی ؟ چرا ایقدر دیارلس ، دیار لس میگی ؟
طالب با یک حملۀ ناگهانی از یخن رهگذر گرفت و گـَرَم به داخل چاه انداخت و بعد از آن به حساب و شمارَش ادامه داده ، گفت : څوارلس ، څوارلس ، څوارلس ... !!!
|
| جواب | کاکا زنده دل  |
| 2010-01-22 00:54:19 |
شاگردی خیلی ناوقت به مکتب آمد . معلم پرسید : اوبچه ! چرا نا وخت آمدی ؟
شاگر گفت : صاحب ! نزدیکای صبح مه یک مسابقه فوتباله خو می دیدم .
معلم گفت : خو مسابقه که خلاص شده بود میامدی . چرا ایقدر دیر کدی ؟
شاگرد با ساده گی گفت : صاحب ! بازی مساوی شد . دو دفعه وخت اضافه دادن بازهم مساوی شدن تاکه گپ ده پیناتی ( پنالتی ) کشید . ناچار همو طور خوده ده خو گرفتم که نتیجه نهایی مالوم ( معلوم ) شوه !!!
|
| جواب | کاکا زنده دل |
| 2010-01-21 01:17:05 |
سلام!
گویند جوانی شب زفاف با عروس خلوت کرد دید باکره نیست به خود پیچید و سگرت بر لب گذاشت و بیرون رفت چون دوباره برگشت دید تازه عروس بر تخت نشسته و سوزن در دست دارد و گوش خود را سوراخ میکند. به آواز بلند صدا کرد: وای لعنت خدا بر تو! جایی را که باید اینجا سوراخ میکردی در خانه پدرت کردی و سوراخی که باید در خانه پدر میکردی اینجا می کنی؟؟؟ |
| جواب | ژوزف البلژیکی |
| 2010-01-21 00:47:10 |
عجب خان از رجب خان پرسید : فرق بین کاندوم و پراشوت یا چتر نجات چی اس ؟
رجب خان گفت : اگه پراشوت پاره شوه یک نفر از دنیا میره . ولی اگه کاندوم پاره شوه یکی به دنیا میایه !!!
|
| جواب | کاکا زنده دل |
| 2010-01-21 00:38:03 |
خانمی ازشوهرش پرسید : چرا سامانت ایقدر کلان اس ؟
شوهرش گفت : او زمانا ده قریه ما پودر اطفال یافت نمیشد . بریما از بکینگ پودر استفاده میکدن !!!
|
| جواب | کاکا زنده دل |
| [1] [2] [3] [4] [»»] |