English |  فارسی |  پشتو |  Русский  


صفحه اول/ طنزوفکاهی
  تاريخ   |   علم وفرهنگ   |   شعروادبيات   |   طنزوفکاهی   |   سياست   |   اقتصاد   |   و...   |
ديدگاه هاي ارائه شده در نوشته هاي ارسالي بيانگر آراي نويسندگان مي باشد و لزوما مبتني بر موافقت ادارهء «فارسی.رو» با اين جهت گيري ها نيست. مسوليت اين نوشته ها مطابق قوانين اداري و جزايي روسيه فدراتيف و نورم هاي حقوقي بين دول منوط به نويسندگان است.
[1] [2] [3] [4] [»»] 
2010-07-27 12:25:18
یک تعداد محصلین افغان جهت تحصیلات عالی به کشور هند فرستاده شدند یکروز استاد زن مصروف لکچر دادن بود و زنجیرک پتلونش باز بود
یکی از محصلان افغان گفت:
استاد دروازه تاج محل تان باز است هموره بسته کنید که منار های افغانستان شور میخورد.
جواباسد سلیمان30685
2010-07-27 12:08:27
یک اطرافی یه شهر رفت دوستش وی را جهت بازدید و گردش یه نقاط مختلف شهر بردو بعدا راهی حمام شدند بعد از حمام به یک شیر یخ فروشی رفتند و فالوده خوردند اطرافی که از حمام و فالوده نهایت خوشش امده بود به قریه خود بازگشت کرد و همیشه از حمام و فالوده تعریف توصیف میکرد اتفاقا چند وقت بعد همسایه اطرافی راهی شهر شد و با یک زن روابط برقرار کرد
یکروز که مصروف معامله با زن بود بعد از ختم کار زن چون میدانست که اطرافی بار اولش است که این کار را میکند پرسان کرد که ایره فامیدی که چه میگن؟
اطرافی با غرور خاص گفت: اه میفامم یا ایره حمام میگن یا فالوده!!!!!!


***

دو اطرافی به باغ وحش کابل رفتند زمانیکه گوره خر دیدند اطرافی اول از اندیوال خود پرسان کرد که این جیوان چه میگویند؟
دوستش گفت:ای خو خر اس کالای ورزشی پوشیده

***

یک اطرافی پیش مار گیر رفت و گفت:
کاکا مره یک دانه مار کفچه خو بتی؟
مار گیر گفت: او بچه تو ای ماره چه میکنی خطرناک اس
اطرافی گفت: رفیقم بریم زنگ زد گفت به دیدنم بیا مه بیمار هستم
حالی میرم دیدنش ای مار بریش میبرم که بی مار اس
جواباسد سلیمان30684
2010-07-26 20:39:00
راه نجات از پولیس

یک کاکو در گوشه ای پارک یک بچه را فانته میکرد که ناگهان پولیس های گزمه شهری سر رسیدند . کاکو که با دیدن آنها بسیار وارخطا شده بود چند سیلی محکم در پس گردن بچه زد و گفت : حرامی ! دیگه رئیس صاحب جمهوره دَو میزنی و دشنام میتی ؟!!!


جوابکاکا زنده دل30681
2010-07-25 19:06:39
رشته تربوز شناسی
روزی یکی از سربازان امریکایی مقیم شهر کابل برای خریداری یک تربوز به دوکانی رفت و درحالیکه چندین تربوز را تا و بالا میکرد ، متردد بود که کدام یک را انتخاب کند . بالاخره دوکاندار که حوصله اش به سر رسیده بود با زبان شکسته انگلیسی گفت : مستر ! خودیت چی میخایی و چرا ایطور به چُرت و فکر غرق هستی ؟
سرباز امریکایی گفت : مه میخایم یک تربوزی بخرم که هم سرخ باشه وهم شیرین .
دوکاندار به تربوزها یک نگاهی کرد و فوراً یکی را برداشت و گفت : بگیر اینمی هم سرخ اس و هم شیرین .
سرباز امریکایی که مطمئن نبود و حرف های دوکاندار را چندان باور نمیکرد ، با تعجب پرسید : باورم نمیایه ، تو چطور میفامی که هم سرخ اس و هم شیرین ؟
دوکاندار گفت : مه میفامم همیشه همی کاری ما اس . اگه میخایی از گوشه همی تربوز بریت یک قاش می بُرم اگه سرخ و شیرین نبود هیچ پیسه نتی .
سرباز امریکایی قبول کرد و دوکاندار هم از گوشه تربوز یک پارچه کوچک برید و بدستش داد . سرباز امریکایی پس از دیدن و چشک تربوز، وقتی دانست که هم سرخ است و هم شیرین از روی احساسات گفت : همی رقم یک تربوز دیگه هم بریمه بتی اگه او هم واقعاً همی رقم ، هم سرخ بود و هم شیرین علاوه بر قیمت هردویش 50 دالر بریت بخششی میتم .
دوکاندار فوراً یک تربوز دیگر را هم برداشت و گفت : اگه ای هم ، سرخ و شیرین نبود مه از هردویش هیچ پیسه نمیگیرم .
سرباز امریکایی پس از دیدن و چشک پارچه تربوز دوم علاوه بر پرداخت قیمت تربوزها ، برای دوکاندار 50 دالر بخششی داد و گفت : آفرین ! خوب استعداد داری مگر حیف و صد حیف که فکر و مغز خوده ده رشته تربوز شناسی به کار انداخته ای !!!


جوابکاکا زنده دل 30679
2010-07-25 11:16:59
‬‎ عروس و داماد پس از ختم محفل عروسی به حجله رفته به تجلیل از شب زفاف و آغاز زنده گی نوین پرداختند. صبح وقت عروس میخواست برای حمام کردن به تشناب برود اما بمجردیکه دروازه را باز کرد ، دید که برادر شوهرش در عقب دروازه ایستاده است.
عروس پرسید: تو اینجه چی میکنی ؟
برادر داماد که یک اندازه کم عقل و ساده بود گفت: ...بابیم پیش ا...ز عروسی گفته بود که بعد از گل آعا نوبت تو اس
جوابداود30674
2010-07-25 01:13:44
فلوت بزن

خانمی به شوهرش که شکم بزرگ و برآمده داشت ، از روی شوخی گفت : میخایم که ده روی شکمت طبله بزنم .
شوهرش با اشاره به آلت تناسلی اش گفت : عزیزم ! حالی که ده موسیقی ایقدر علاقمند شدی خی یک کمی پایین تر بیا ، اینه ده اینجه فلوت بزن !!!


جوابکاکا زنده دل 30672
2010-07-24 21:37:57
جبران

دختری یک ماه بعد از عروسی به دیدار فامیلش آمده بود . وی ضمن تعریف و توصیف زیاد از زنده گی اش ، از شوهرش که یک محقق و ریاضی دان بود ، نزد مادرش شکایت کرد و گفت : از روزیکه عاروسی کدیم تا حالی همیشه مره ده زیر تخت ، ده روی زمین فانته میکنه .
وقتی پدرش از موضوع خبر شد ، بجان دامادش رفت و گفت : ما ایقدر خرچ کدیم ، بهترین جهیزیه دادیم ، تخت خو خریدیم ، بستره و دیگه لین و دینیته جور کدیم ، باز چرا ده روی تخت نمیکنی که ده روی زمین میکنی ؟
دامادش که از شرم سرخ شده بود ، با خجالت گفت : درست اس ! لطف و مهربانی و نیکی های شما ره هرگز فراموش نمیکنم . مگر مه تحقیق کدیم . ده روی زمین یک سانتی پیشتر میره و زیادتر کیف میکنه !
مرد با شنیدن سخنان دامادش به بسیار عجله بخانه رفت و پس از آنکه خانمش را به اتاق خواب بُرد ، میخواست که او هم به روی زمین معامله کند .
خانمش گفت : او مردکه ! تو رفتی که داماد ماره نصیحت بکنی ، آخرم خودیت رقم ازو شدی ؟
مرد گفت : زن جان ! ایقه گپ نزن . تیز بیا خو کو که صد ها متر پس ماندیم !!!


جوابکاکا زنده دل30669
2010-07-22 19:57:55
قصد و انتقام

یک کاکو بعد از ختم نماز جماعت به نفر های پهلوی راست و چپش گفت : قبول باشه ! قبول باشه !
به نفر مقابلش گفت : تشکر خیر ببینی !
به نفر عقبش گفت : خیر باشه باز مه هم قصد و انتقام خوده گرفتنی هستم !!!

جوابکاکا زنده دل30664
2010-07-21 17:43:17
یک زن پیش داکتر رفت و گفت: من 10 سال است که معاینه عمومی نشیدیم شما مرا یک بار سراپا معاینه کنید
داکتر معاینه را شروع کرد به قلب رسید گفت شما بگوید 99 و زن هم 99 گفت داکتر گفت قلب تان سالم است وقتیکه داکتردست خود را به اعضای مخصوصه ماند و گفت بگوید 99 زن گفت: یک دو سه چار پنچ شش....
جواباسد سلیمان30654
2010-07-21 17:36:40
داکتر اولی: داکتر صاحب کار امروز چطور بود؟
داکتر دومی: امروز یک پنچ مریض داشتم یکیش جالب بود
داکتر اولی: چطور جالب بود؟
داکتر دومی: امروز یک زن امد در چپرکت دراز کشید و لنگ ها را بالا کرد و گفت داکتر صاجب مرا کمک کنید 4 سال است که مرد را ندیدیم
داکتراولی: خو باز چه کردی؟
داکتر دومی: هیچ بریش عینک نمره دار نسخه دادم
جواباسد سلیمان30653
2010-07-20 23:14:30
دعوت به گدایی

رهگذری از پهلوی یک گدایگر میگذشت . گدایگر صدا کرد : آغا جان ! یک ده روپیه خو بتی .
رهگذر گفت : ببخشی ندارم .
گدایگر گفت : خی همی پنج روپیه خو بتی .
رهگذر گفت : چرا ایقه شله گی میکنی ؟ یکبار بریت گفتم که ندارم .
گدایگر گفت : خی آغا جان ! همی دو روپیه خو بتی .
رهگذر بازهم گفت : بس چپ باش ! ندارم .
گدایگر که بسیار جدی شده بود ، گفت : تو چی رقم آدم هستی ؟ همی یک روپیه ، یک قران یا یک شانزده پولی خو بتی که صدایم ده زمین نمانه.
رهگذر گفت : ندارم . همی یک روپیه ، یک قران یا یک شانزده پولی هم ندارم .
گدایگر با قهر گفت : خی چرا ایطور کاکه ، کاکه راه میری ؟ بیا تو هم ده پالوی ( پهلوی ) مه بیشی و گدایی کو!!!

جوابکاکا زنده دل30649
2010-07-19 18:52:50
گپ های عاشقانه

روزی یک کاکو با نامزدش به یکی از پارکهای شهر به چکر رفته بود . پس از گشت و گذار بالاخره نزدیک گلها و فواره های آب ، روی یکی از چوکی ها به تماشا نشستند . چند دقیقه بعد کاکو به نامزدش گفت : عزیزم ! بیا که چند لحظه گپ های عاشقانه بزنیم .
نامزدش گفت : خی خودیت اول شروع کو .
کاکو اندکی مکث کرد و گفت : همو بیادرکت خوب اس ؟!!


جوابکاکا زنده دل30647
2010-07-17 18:36:43
فرق بین فلم ها

فضلو از فتح پرسید : آیا میفامی که فرق بین فلم جنگی و فلم سکسی چی اس ؟
فتح گفت : آه ! چرا نی ؟ ده فلم جنگی اونا یکی دیگه خوده میکشن مگر ما کیف میکنیم و لذت میبریم ولی ده فلم سکسی اونا کیف میکنن و لذت می برن مگر ما خوده میکشیم !!!


جوابکاکا زنده دل30632
2010-07-16 17:32:25
دوغ مفت

مسافری که از اثر گرمای فصل تابستان سخت تشنه شده بود ، بمجرد رسیدن به یک قریه دروازه ای را تک ، تک زد و قدری آب برای نوشیدن خواست . پسر خرد سالی که دروازه را گشوده بود ، رفت و یک کاسه دوخ آورد . وقتی مرد تا آخر سر کشید ، پسرک پرسید : کاکا ! دیگام بیارم .
مرد با خوشحالی گفت : آه بچیم ! ازی چی بهتر ! دوغ مفته کی نخورده اگه اس بیار . خلاصه پسرک چندین بار دوغ آورد و مرد مسافرهم بخاطر رفع تشنگی اش پیهم سر می کشید . در اخیر از پسرک پرسید : جان کاکا ! هر مسافری که از اینجه بگذره شما بریش دوغ میتین .
پسرک گفت : نی بابا ! دیروز ده بین تشت دوغ ما یک موش افتیده بود . چند دقه پیش میخاستیم اوره ده جوی بریزانیم که خودیت آمدی .
مسافر که با شنیدن حرف های پسر خرد سال دلش بد ، بد میشد و کم بود استفراق کند با قهر و اعصاب خرابی زیاد کاسه را قیل کرد و محکم به زمین زد و شکست . پسر خرد سال دفعتاً به گریه افتاد و با آواز بلند چیغ زد و گفت : ادی او ادی ! ای مردکه کاسه سگ ماره شکستاند !!!


جوابکاکا زنده دل30625
2010-07-16 16:42:19
فتح از کوچه ای میگزشت دید که یک سینه بند (واسکت زنانه) در کوچه افتادگی است، باخود گفت: به عجب بی مروت ها، بی ادب ها، لیمو شیرین را خودشان خورده اند وپوستشه در کوچه انداخته اند که دل ماره کباب کنند.
جوابسعدی30622
2010-07-16 13:28:13
یک نفر میخواست که پشک را فانته کند اما پشک پنچال و پرت میکند نفر که سخت تحریک شده بود بعد از اندکی فکر دو دانه چار مغز را پیدا کرد و چار مغر ها نیم کرد و مغر انرا کشید و پنچال پشک را داخل ان کرد و با سهولت تمام کار خود را کرد
بعد انجام کار رفت دریا که غسل کند و گفت لعنت به کار بد شیطان شیطان که مراقب احوال نفر بود گفت:بچه خاله مه تا به حالی ای کار نکده بودم ایره از تو یاد گرفتم.
جواباسد سلیمان30619
2010-07-16 13:16:45
از یک نفر پرسان گردند که فرق بین مرحوم غازی امان الله خان و حامد کرزی چیست؟
نفر با اه پر سوز گفت: امان الله خان پای انگلیس ها را از افغانستان کشید اما حامد خان کرزی
پای انگلیس ها و امریکایی ها را داخل افغانستان کرد

*****

یک تعدار ریش سفیدان پیش حامد کرزی رفتند و عرض کردند رزی همی خارجی ها را خو از افغانستان بکش
کرزی که در همین اثنا چشم هایش هم میپرید گفت: کی میگه که مه خارجی ها ده افغانستان اوردیم اینها خود شان مره اینجه اوردن
جواباسد سلیمان30618
2010-07-16 13:01:04
دخترک دویده دویده پیش مادر خود امد مادرش گفت:
ای پیسه را از کجا کتی؟
دخترک گفت: من ده بیرون خوده افتو(افتاب) میدادم یک نفر تیر شد بریم هزار افغانی انداخت
مادرش در دل خود گفت اگه مه بروم خوده لچ کنم و افتو بتم خات ای نفر چقدر پیسه انداخت
دیگر روز جانخوده ر وغن زیتون چرب کرده و سیر واری خود را لچ کرد و افتو میداد که نفر تیر شد نفر با بی اعتنایی زیاد 10 افغنی انداخت و گفت: برو ایره بل پاکی بخر همو چیزهایش...... کل کو
جواباسد سلیمان30617
2010-07-15 22:35:38
با عرض سلام خدمت برادر محترم کاکا زند دل و متشکرم که به سوال محترمه نا هید جان پاسخ ارائه فرمودید.
جواباسد سلیمان30613
2010-07-15 16:57:03
امتنا از خوردن

روزی از روزها یکی از کشتی های باربری یک کمپنی امریکایی غرق شده بود . دو تا از نهنگ ها سر رسیدند و به اسـتثنای یک نفر هندی و یک نفر پاکستانی متباقی تمامی عمله و فعله کشتی را خوردند . از نهنگ ها پرسیدن : چرا هندی و پاکستانی ره نخوردین ؟
نهنگ اولی گفت : یکسال پیش یک پاکستانی ره خورده بودم تا حالی پیچش و اسهالم خوب نشده !!
نهنگ دومی گفت : چند ماه پیش یک هندی ره خورده بودم . از بسکه گوشتش تند بود از همو وخت تا حالی چیزم ... بیخی می سوزه !!!


جوابکاکا زنده دل30612
2010-07-15 10:36:02
سهیل:
برادر محترم
قراریکه به همه گان معلوم است مردم افغانستان از ترس نیستند شهامت وغیرت ایشان است که امروز این حالت را تحمل میکنند اگر نه مثل شما که پدر تان حتماً خارچی است و از ترس وطن را ترک کردید تا حال همه مردم بخاطر مثیبت های که سرشان امده این وطن را ترک میکردند
ولی اینکه شما خود این را میگوید با تاسف که از ایمان پایین و .... کلان خود نمیاینده گی میکنید که در کدام جای از ترس چنین حالت سرتان امده بوده ولی شما نمتوانید نماینده گی از شرافت و شهامت افغانی این ملت غیور کنید.
بااحترام
جوابPacific30608
2010-07-14 14:11:27
هموطن گرامی ناهید:

با تقدیم سلامهای صمیمانه به پرسش شما جواب میدهم که :
نخیر من ( کاکا زنده دل ) هویت مستقل دارم و اسد سلیمان نیستم . برادر ما اسد جان سلیمان نیز یکی دیگر از همکاران این سایت وزین هستند.
جوابکاکا زنده دل30599
2010-07-13 16:34:18
رفتن به آسمان

پسر خرد سالی با پدرش به یکی از پارکهای شهر به گردش رفته بود . بمجردیکه یک گنجشک مُرده را دید ، از پدرش پرسید : پدر جان ! سیل کو چرا ای گنجشکک پا هایشه ایطور بالا گرفته ؟
پدرش که حیران مانده بود برای طفلش چه جواب بدهد ، پس از مکثی گفت : بخاطریکه باز فرشته ها میاین و اوره ده آسمان ده بهشت می برن !
یکی از روزها پسرک نسبت مریضی و کسالت رخصت گرفت و یکساعت وقتر از مکتب بخانه آمد . با دیدن مادرش با مرد همسایه به بسیار وارخطایی به پدرش زنگ زد و گفت : پدر جان ! پدر جان ! مادرم پا هایشه بالا گرفته که فرشته ها اوره ده بهشت ببرن مگر او کاکای همسایه ما ده سریش خوده انداخته نمیمانه !!!


جوابکاکا زنده دل30595
2010-07-13 09:06:02
کاکا زنده دل و اسد سلیمان ایا شما هر دو تان یک نفر نیستید؟
جوابناهید30594
2010-07-12 22:13:34
هوس بیجا

روزی یک کاکو از کنار باغها و زمین های زراعتی میگذشت . تصادفاً چشمش به یک خر چاق و چله ای افتاد که در گوشه ای می چرید و به علف خوردن مصروف بود . چون همان لحظه تحت تاثیر غریزه شهوانی قرار گرفته بود و بیحد تحریک شده بود خر را به لب پلوان بُرد تا همرایش نزدیکی کند . چندین بار کوشش کرد مگر بمجردیکه دمب خر را بلند میکرد ، خر قرط میزد و فرار میکرد . درهمین اثنا ناگهان صدایی بگوشش رسید . پس از اندکی جستجو متوجه شد که مردی در بین درختان خانمی را بطور ایستاده فانته میکند . وقتی کمی نزدیک رفت جوان پا به فرار گذاشت ، مگر خانم که با دیدن کاکو زیاد ترسیده بود ، گفت : مه بسیار خجالت و شرمنده هستم . مره ده بین مردم قریه بی آب و بی عزت نساز . خیر اس هرچی بخایی مه قبول دارم و به خدمت حاضر هستم .
کاکو گفت : خی کربانت شوم همینجه مه میخایم که یک خره پانته کنم . بیا هموره ماکم بگیر که خوده شورک نته و پرار نکنه !!!


جوابکاکا زنده دل30593
2010-07-10 18:42:23

اولی : چرا زنها قصاب نمیشن ؟
دومی : بخاطریکه ده هر گوشتی که دست بزنن استخوان میشه !!!


جوابکاکا زنده دل30582
2010-07-10 18:35:55
راز دوستی جوانان

پیرمرد جهان دیده ای در یک مجلس خطاب به حاضرین گفت : معمولاً جوانان اروپایی یک زن دارند و یک دوست دختر ، مگر زن شانرا بیشتر از دوست دختر شان دوست دارند . جوانان امریکایی یک زن دارند و یک دوست دختر ، مگر دوست دختر شانرا بیشتر از زن شان دوست دارند . جوانان افغانی یک زن و بعضی از آنها همزمان چندین دوست دختر نیز دارند مگر مادر خود را بیشتر از همه دوست دارند !!!


جوابکاکا زنده دل30581
2010-07-10 15:12:02
يک جای يک مسابقه بوده يک افغانی هم شرکت ميکند مسابقه شروع ميشه چراغها را خاموش ميکنند يک صحنه ترسناک به مردم نشان داده ميشود همه مردم فرار ميکنن بجز ای افغان چراغ هارا روشن ميکنن ميبينن همی افغان فرار نکرده اي افغان تشويق ميکنن برش مدال هم ميدن به عنوان یک ادم شجاع باز برش میگن تو شجاع ترین انسان هستی از این طرف ای افغان میگه گپ گپ نکنید که مه از ترسه شلوار خود را کثیف کردیم
جوابسهیل30580
2010-07-09 15:12:20
فشار خون

یکی از خانم های پیر و مسن نزد یک داکتر هندی رفته بود . داکتر پس از معاینه و دیدن فشار خون مریض ، چون حرف ( خ ) را ( ک ) تلفظ میکرد ، گفت : خانم ! فشار ... شما بسیار بلند رفته !
پیرزن با خجالت گفت : خاک ده سرم شد ! هرچی حاجی آغاره میگم که ایقه از پشت نکو قبول نمیکنه !!!


جوابکاکا زنده دل30575
2010-07-07 21:37:12
قتل با چکش

شخصی را به جرم قتل زن و خشویش محاکمه میکردند . قاضی محکمه خطاب به متهم گفت : خودت به جرم قتل همسر و خشویت متهم هستی که هردویشانه توسط ضربات چکش به هلاکت رسانده ای .
هنوز حرفهای قاضی تمام نشده بود که مردی از بین حاضرین و مشاهده کننده گان برخاست و خطاب به متهم گفت : ای رذیل ! ای بی شرف ! ای نامرد ! تو چقدر آدم دروغگوی بودی ؟!
قاضی که زیاد ناراحت شده بود خطاب به همان مرد گفت : شما لطفاً به جای تان بنشینین . میفامم که ازی نفر بخاطر بی رحمی و جنایتش متنفر هستین . مگر باید نظم محکمه ره رعایت کنین . اگه یکبار دیگه ازی قبیل حرفها بزنین باز امر میکنم که شماره از سالون محکمه خارج کنن .
مرد گفت : بسیار معذرت میخایم . مره عفوه کنین . مقصدم ای نیس که ازش بدم میایه یا متنفر هستم . ما بیش از پانزده سال با همدیگه خود دوست و همسایه های جان ، جانی بودیم . اعصاب خرابی مه بخاطری ازی اس که ده ای پانزده سال تا حالی چندین دفعه بخانه شان پشت چکش رفته بودم مگر بریمه همیشه دروغ میگفت که ما چکش نداریم !!!


جوابکاکا زنده دل30570
2010-07-06 17:32:06
بسیارعالی .
جوابامیرمحمد نایل30566
2010-07-04 19:30:35
علاج تعفن

روزی از روزها فتح با نامزدش قرار گذاشته بود که ساعت چهار عصر برای تماشای فلمی به سینما بروند . وقتی از بس پایین شد و بسوی وعده گاه روان بود ، ناگهان درد شدیدی را در ناحیه شکمش احساس کرد . وی به فکر اینکه باد است ، خواست که آهسته رها کند و خودرا سبک بسازد . مگر بمجردیکه زور زد دفعتاً یک جرت صدا کرد و پطلونش را چتل کرد .
فتح سخت دست و پاچه شده بود چراکه از یکطرف وقت کافی برای شستن و یا تبدیل کردن پطلونش را نداشت و از طرفی هم باید هرچه زودتر به وعده گاه میرسید ورنه هم نامزدش منتظر بود و هم فلم شروع می شد . اندکی مکث کرد و بعد به بسیار عجله به مغازه ای داخل شد . پس از خریداری یک بوتل عطر ، بخاطر ازبین بردن بد بویی همه اش را در تمام بدنش پاش داد . خلاصه سر وقت نزد نامزدش رسید و به سینما داخل شدند . بالاخره فلم شروع شد مگر لحظه به لحظه بوی زننده و متعفن آن همه جا را فرا گرفته بود . نامزد فتح پرسید : چی بوی اس ؟
فتح مغرورانه گفت : بوی گل یاسمن اس نی ؟!
نامزدش گفت : آه ! مگر فقط ده زیر بته گل یاسمن کدام کسی ریده باشه !!!


جوابکاکا زنده دل30553
2010-07-04 13:54:28
سلام دوستان بنده اولین بار است با این صفحه مقابل میشود خیلی صفحه جالب است، از همه دوستان تشکر.


فکاهی دارم خدا کند که تکراری نباشد و خوش شما بیاید .

از قضا خانم یک مرد مریض میشود و داکتر از نزدیک شدن با شوهرش خود داری میکند ،بلاخره این مرد به تنگ میشه میرود پیش داکتر و به داکتر میگوید که مره خو کشتی داکتر صاحب در این قدر وقت از خانم دور هستم، داکتر میگوید شما میتوانید که در هفته یک بار میتوانید که نزدیک شوید. یک شب میشود این ها تصمیم میگیرند که این شب با هم نزدیک شوند،طالع بد مردکه امشب مهمان میاید، این دو قرار میگذارند به هم میگویند زمانیکه پسرم را روان کردم و برایش گفتم که بیا کالاشوی میکنیم به این معنی که از همان کار میکنیم وخود را آماده بساز بیا،وقتی شب پخته میشود مرد پسر خود را روان میکنه و میگوید که برو مادرت را بگو که بیا کالاشویی کنیم ،زن کار میداشته باشه میکوید که برو پدرت را بگوی که فردا شب میشویم ،پسرک پیام رابه پدرش میرساند،چند دقه بعد زن دلش میسوزه و میگوید برو پدرت را بگو که من میایم به کالاشویی آماده باش،مرد میگوید به مادر جانت بگو که پدرم وقت همرای دست شست.
جوابقدو 30550
2010-07-03 17:01:03
انتقاد از بی حجابی

روزی از روزها یک ملا در جریان سخنرانی اش خطاب به حاضرین گفت : ده ای وخت ها زن ها و دخترا به بسيار يک حالت بد ، ده شار گشت و گذار میکنن . بسیار بی حجابی میکنن . ای دخترا همیطور لباس هايی لـُچ ، لـُچ می پوشن که بیخی سينه های شان مثل شفتالو های نو رس واری معلوم ميشه . همیطور لباس های چسپ و نازک میپوشن که همو چیزیکه گوشت و دمبه دارن از زیر پیرن های شان آیینه واری معلوم میشه . همیطور راه میرن که چیز ... های شان مثل دمبه گوسفند واری میلرزه و می جنبه . ای کارها بیخی مرد هاره مست کده و از راه کشیده ...
درهمین وقت یکی از حاضرین صحبت ملا را قطع کرد و گفت : ملا صاحب ! شما انتقاد میکنین یا که سامان های ماره می خیزانین ؟ !!!


جوابکاکا زنده دل30547
2010-07-01 00:54:02
پجرو های مودل جدید

به یک نفر ... گفتند : زنیته کتی چهار مرد پکول دار دیدیم که ده یک موتر پجرو بطرف یک سر بالایی به سرعت بسیار زیاد می رفتن .
مرد بلا فاصله گفت : واه ، واه ! ای پجرو های مودل جدید هم عجب ماشین های قوی دارن !!!

جوابکاکا زنده دل30538
2010-06-30 23:52:17
دوستان عزيز فورم امتحانات شبانه را از وزارت تحصيلات عالی اخذ کنيد.
جوابفهيم سادات30537
2010-06-29 17:04:31
حمالی

دختر خرد سالی از مادر کلانش پرسید : بی بی جان ! چرا بچه ها از او دارن که ما دخترها نداریم ؟!!
مادرکلانش گفت : تشویش نکو بچیم ! کلگی از اونا مال شما دخترا اس . تنها حمالی شه بچه ها میکنن !!



جوابکاکا زنده دل30530
2010-06-29 16:54:20
دزدی بایسکل و طلب بخشش

فتح سوار بر یک بایسکل از کوچه میگذشت . فضلو صدا کرد : صبر کو او بچه ! تو خو پیسه نداشتی ای بایسکله از کجا کدی ؟
فتح گفت : ده ایقه وخت هرچه دعا میکدم که خدایا بریمه یک بایسکل بتی ، دعایم قبول نشد . چند روز پیش اینی بایسکله دزی ( دزدی ) کدم . حالی هر وخت دعا میکنم که خدا مره ببخشه !!!


جوابکاکا زنده دل30529
2010-06-28 14:37:17
خواب دیدن خشو

شبی از شبها یک خشو بخانه دخترش به مهمانی رفته بود . دامادش که نصف های شب با صدای خـُر و پُف خشویش از خواب بیدار شده بود با صدای بلند چیغ زد و گفت : بخیز چی حاله انداختی ؟ مه صبا ده کار میرم ، مره ده خو نمیمانی !
خشویش با وارخطایی از خواب بیدار شد و گفت : توبه ! توبه ! مه همیالی خو می دیدم که مه مُردیم ، مره تابوت کدن و می خاستن که ده مابین قبر بمانن .
دامادش گفت : خی ناحق مه خودیته از خو بیدار کدم !!!


جوابکاکا زنده دل 30521
2010-06-28 07:41:12
عروس: نمیشه بسیار تنگ اس
داماد:خو خیره یک دقیقه حوصله
عروس:نی نی بسیار درد داره
داماد:خو من یک کم دیگه هم داخل میکنم
عروس: نی بسیار درد گرفت ازی کده دیگه داخل نمیشه
داماد: خو گمشگو بلا ده پس ای انگشتر من صبا ازی کده کلانترش بریت میخرم
جواباسد سلیمان30517
[1] [2] [3] [4] [»»] 
پيام شما:
آدرس الکترونيکی: نام:
farsi  eng



© 2003-2007 نشريهء آزاد افغانی
كليه حقوق اين سايت متعلق به «افغانستان.رو» ميباشد
نظرات نویسندگان مقالات ممکن است مغایر با موضع اداره سايت باشد
استفاده از مطالب سايت با ذکر ماخذ آزاد است.