English |  فارسی |  Русский  
صفحه اول
حکومت از تدویر لویه جرگه چه به‌دست آورد؟
تفاوت دیدگاه نظامیان و سیاسیون امریکا دربارۀ افغانستان
انقلاب خاموش در روسیه
متن فارسی مقاله ولادیمیر پوتین در مورد جنگ بزرگ میهنی
آجندای مشترک طالبان و حکومت دربارۀ شروع مذاکرات داخلی
تاریخچۀ قانون اساسی افغانستان
سرنوشت رستاخیز تغییر پس از گلوله‌باری جوزای 96
انتقام داعش از بازداتش رهبرانش
سید برپیشاه – قهرمان افغان در جنگ بزرگ میهنی
کار داکتر عبدالله به کجا می‌انجامد؟
خطر داعش دست‌کم گرفته می‌شود
50 چهرۀ بانفوذ افغانستان برگزیده شدند
راهبرد طالبان: مقابلۀ نظامی به‌جای مذاکرۀ سیاسی
مذاکرات «میان لوگری» و یا «میان قومی»
آیا واقعاً امریکا از مهار بحران عاجز ماند؟
روسیه با نگرانی از بحران افغانستان: وضعیت افغانستان شبیه 2014 است
پیامدهای سنگین بحران سیاسی در کابل
سه اختلاف عمدۀ غنی و عبدالله در مذاکرات جاری
رفتار متناقض نماینده ویژۀ امریکا دربارۀ صلح و انتخابات
دگرگونی روابط جهانی و درونی طالبان
توافق صلح و شکست اخلاقی واشنگتن
بحران سیاسی افغانستان؛ راه‌حل چیست؟
اهمیت سفر رییس مجلس افغانستان به روسیه
بحران انتخاباتی و صلح افغانستان
«کابل پیروز شد، مسکو باخت»
غلبۀ «صلح» بر «انتخابات»
افغانستان؛ میدان تازۀ زورآزمایی ایران و امریکا
تغییر موضع ترامپ از آتش‌بس به کاهش خشونت
از هفتۀ قانون اساسی افغانستان در مسکو گرامی‌داشت به عمل آمد
حزب دموکراتیک خلق؛ چهار دهه پس از هجوم شوروی
  صفحه اول/
متن فارسی مقاله ولادیمیر پوتین در مورد جنگ بزرگ میهنی
/11.7.2020
متن فارسی مقاله ولادیمیر پوتین در مورد جنگ بزرگ میهنی

ولاديمير پوتين، رييس‌جمهور فدراتيف روسيه، در میانه ماه جون مقاله‌ای زير عنوان "٧٥ سالگي پيروزي سترگ: مسووليت مشترك در قبال تاریخ و آینده" به نشر سپرد. اینک متن مقاله را که توسط عزیز آرینفر به فارسی برگردان شده به نشر می‌سپاریم:

از پایان جنگ بزرگ میهنی 75 سال می گذرد. طی این سال ها چندین نسل پرورش یافته‌اند. نقشه سیاسی سیاره دگرگون گردیده است. دیگر اتحاد شوروی که به پیروزی بزرگ، باشکوه و خردکننده یی در جنگ با نازیسم دست یافت و کل جهان را نجات داد، وجود ندارد و خود رویدادهای آن جنگ، حتا برای شرکت کنندگان آن، گذشته ای دور گردیده است.

اما چرا در روسیه تاریخ 9 می به عنوان مهمترین جشن برگزار می شود مگر گویی در 22 جون زندگی باز ایستاده و مانند بغض گلو را می فشارد؟

رسم بر این است که گفته می شود: جنگ ردپای ژرفی در تاریخ هر خانواده به جای گذاشته است. در پشت این سخنان، سرنوشت میلیون ها نفر، رنج ها و دردهای از دست دادن ها قرار دارد. غرور، حقیقت و یادبود. برای پدر و مادرم، جنگ عذاب وحشتناک لنینگراد محاصره شده بود، جایی که برادر دو ساله من ویتیا [مصغر ویکتور] درگذشت، جایی که مادرم به طور معجزه آسایی زنده ماند. پدرم با داشتن رزرو، داوطلب شد تا از شهر زادگاه خود دفاع کند - او همانند میلیون ها شهروند شوروی عمل کرد. [به جبهه رفت]. وی که در بالای پل «نوسکی پیتاچوک» جنگیده بود، به شدت مجروح شد.

و هرچه این سال ها دورتر باشد، به همان اندازه نیاز به صحبت با والدین بیشتر می شود، تا در مورد دوره جنگ زندگی آن ها بیشتر به تفصیل دانست. اما حالا که درگذشته اند، دیگر نمی شود هیچ چیزی را پرسید، از همین رو، من گفتگوها با پدر و مادرم در باره این موضوع و احساسات درونی آن ها را با تقدیس [همچون سخنان مقدس] در قلبم نگه می دارم. برای من و همسالانم، این مهم است که فرزندان، نوه ها و نواده های ما بدانند که نیاکان شان چه آزمون های دشوار و دردها و رنج ها را پشت سر گذاشتند. چگونه و چرا آن ها توانستند پایمردی و ایستادگی نمایند و پیروز شوند؟ اراده به راستی آهنین روح آن ها که باعث شگفتی و ستایش کل جهان شده بود، از کجا سرچشمه گرفته بود؟

آری!، آن ها از خانه، فرزندان، نزدیکان و خانواده دفاع می کردند. اما همه را عشق به میهن و به سرزمین نیایی متحد می ساخت. این احساس عمیق و شخصیتی در کلیت خود در سرشت مردم ما بازتاب یافته و در مبارزات قهرمانانه و فداکارانه آن ها در برابر نازی ها یکی از تعیین کننده ترین ها گردیده بود.

بیشتر می پرسند که: نسل کنونی در اوضاع بحرانی چگونه رفتار خواهد کرد، چه خواهد کرد؟ پیش چشم من، پزشکان جوان، پرستارانی که تا همین دیروز دانش آموز بودند؛ امروز برای نجات مردم به «گستره قرمز» می روند. سپاهیان ما، در روند مبارزه با تروریسم بین المللی در قفقاز شمالی، در سوریه ، که تا پای جان ایستادگی می کنند، بسیار جوان اند! بسیاری از رزمندگان گروهان ششم کماندویی افسانه یی جاویدان 19-20 ساله بودند. اما همه آن ها نشان دادند که سزاوار فداکاری جنگجویان کشورما هستند که از آن در جنگ بزرگ میهنی دفاع کردند. از این رو باور دارم که انجام رسالت، از خودگذشتگی، هرگاه وضعیت ایجاب نماید، از خصلت های اقوام روسیه است. از خودگذشتگی، میهن پرستی، عشق به خانه آبایی خود، به خانواده خود، به میهن - این ارزش ها امروز هم برای جامعه روسیه بنیادی و اساسی اند. همانا حق حاکمیت کشور ما در کل بر این پایه استوار شده است. اکنون سنت های مردمی نوی در کشور ما پدید آمده است، مانند رژه «هنگ جاویدان». این رژه یادیود و سپاسگزاری و پیوند خونی و سرزنده میان نسل‌هاست. میلیون ها تن با عکس هایی خویشاوندان شان که از میهن دفاع و نازیسم را درهم کوبیدند، به راهپیمایی می روند. این بدان معناست که زندگی و آزمون و قربانی دادن آن ها، پیروزی یی است که آن ها به ما هدیه کردند و هرگز فراموش نخواهد گردید.

مسوولیت ما در قبال گذشته و آینده این است که همه کارها را انجام دهیم تا از تکرار تراژدی وحشتناک جلوگیری شود. از این رو دین خود دانستم تا مقاله‌ای در باره جنگ جهانی دوم [در کل] و جنگ بزرگ میهنی [جنگ جبهه اروپای خاوری، دقیق تر جنگ آلمان و شوروی] بنویسم. بارها این ایده را در گفتگوها با رهبران جهان مطرح کردم و با حسن تفاهم آن ها روبرو شدم.

در اواخر سال گذشته، در همایش رهبران جامعه کشورهای همسود ما همه همنظر بودیم که مهم است تا به بازماندگان این یادبود را منتقل کنیم که پیروزی بر نازیسم پیش از هرچیزی توسط خلق شوروی به دست آمد و در این مبارزه قهرمانانه، نمایندگان همه جمهوری‌های اتحاد شوروی در جبهه و پشت جبهه شانه به شانه یکدیگر حضور داشتند. در آن هنگام من با همتایان در باره دوره دشوار و پیچیده آستانه جنگ گفتگو کردم. این گفتگوها واکنش بزرگی را در اروپا و جهان برانگیحت. این بدان معناست که توجه به درس های گذشته به راستی مهم و ضروری است. همراه با آن، احساسات بسیاری نیز ابراز شد، عقده‌هایی که به دشوار می شد آن ها را پنهان کرد، اتهامات پر سر و صدا و پرهنگامه. شماری از سیاستمداران بنا به عادت، شتابزده اعلام کردند که روسیه می کوشد به بازنویسی تاریخ بپردازد. با این حال، آن ها نتوانستند هیچ حقیقتی را تکذیب کنند، و نه هیچ استدلال استناد شده را. روشن است که با اسناد واقعی و حقیقی دشوار و حتا ناممکن است جر و بحث کرد، که به هر حال نه تنها در آرشیوهای روسیه، بل نیز در آرشیوهای خارجی نگهداری می شوند. از این رو نیاز به ادامه تجزیه و تحلیل عللی که منجر به بروز جنگ جهانی دوم شدند، اندیشیدن در باره حوادث پیچیده و دشوار آن تراژدی ها و پیروزی‌ها و درس های آن برای کشور ما و کل جهان هست.

در این جا تکرار می کنم، اصولا مهم است که تنها به اسناد آرشیوی و گواهی دهی های معاصران تکیه کرد، و از هر گونه گمانه ‌زنی ایدئولوژیکی و سیاسی‌ پرهیخت. یک بار دیگر یک موضوع آشکار را یادآوری می کنم، دلایل عمیق جنگ جهانی دوم تا حد زیادی از تصمیم هایی ناشی شد که در پایان جنگ جهانی اول گرفته شد.

قرارداد ورسای برای آلمان نماد بی عدالتی عمیق شد. در آن معاهده عملا سخن از تاراج کشور در میان بود که در آن زمان مکلف بود به متحدان غربی غرامات عظیمی پرداخت کند که به به ته کشیدن اقتصاد آن کشور انجامید. مارشال فرانسوی «فوش»، فرمانده کل نیروهای متحده دست به پیشگویی زد و در باره معاهده ورسای گفت: «این معاهده صلح نیست، این آتش بس برای 20 سال است». همانا تحقیر ملی باعث شکلگیری محیطی برای رشد روحیات رادیکال و انتقام جویانه در آلمان گردید. نازی ها ماهرانه با این روحیات بازی کردند و تبلیغات خود را به راه انداختند و قول دادند که آلمان را از «میراث ورسای» رها سازند و عظمت پیشین آن را احیا کنند و در واقع، خلق آلمان را به سوی یک جنگ دیگر سوق دادند.

مهمل نما است اما به این امر مستقیم یا غیر مستقیم کشورهای غربی و پیش از همه بریتانیا و آمریکا مساعدت کردند. محافل مالی و صنعتی آن ها بس فعال در کارگاه ها و کارخانه‌های تولید جنگ افزار آلمان، سرمایه گذاری کردند. و در میان اشرافیان و مقامات سیاسی، هواداران جنبش های رادیکال، راست‌گرایان افراطی و ملی گرا کم نبودند که در آلمان و اروپا نیرومند می شدند.

«نظم صلح ورسای» تضادهای پنهای و درگیری های آشکار فزونشماری را به بار آورد. در شالوده آن مرزهای خودسرانه کشیده شده کشورهای جدید اروپایی از سوی پیروزمندان در جنگ جهانی اول بود. در عمل بلافاصله پس از پدیدار شدن این خطوط مرزی جدید به روی نقشه، اختلافات ارضی و ادعاهای متقابل آغاز مطرح گشت که مبدل به «بمب ساعتی» شدند.

یکی از مهمترین نتایج جنگ جهانی اول تاسیس جامعه ملل بود. امیدهای بسیاری در زمینه تأمین صلح دیرپا و امنیت جمعی به این سازمان بین‌المللی بسته شده بود. این یک ایده مترقی بود که اجرایی شدن پیگیرانه آن می‌توانست بدون اغراق مانع از تکرار کابوس‌های جنگ جهانگیر شود. با این هم جامعه ملل که قدرت‌های پیروزمند- بریتانیای کبیر و فرانسه در آن برتری داشتند، ناکارایی خود را به نمایش گذاشت و صرف جایگاهی برای گفتگوهای پوچ گردید. در جامعه ملل و به طور کل در قاره اروپا، به فراخوان‌های چندباره اتحاد شوروی در زمینه شکل دهی نظام دارای حقوق برابر امنیت جمعی گوش فرا داده نشد. به ویژه، انعقاد پیمان های اروپای خاوری و اقیانوس آرام که می توانستند سدی در برابر تهاجم شوند. این پیشنهادها نادیده گرفته شدند. جامعه ملل نتوانست مانع از بروز درگیری ها در نقاط مختلف جهان شود. مانند تجاوز ایتالیا به اتیوپیا، جنگ داخلی در اسپانیا، حمله جاپان به چین و عملیات اتریش.

در پیوند با زدوبند مونشن که در کنار هیتلر و موسولینی، رهبران کشورهای بریتانیا و فرانسه نیز در آن دست داشتند، با تأیید تمام و کمال شورای جامعه ملل، چکسلواکیا تجزیه شد. در این مورد یادآور می شوم که متفاوت از رهبران وقت اروپا، استالین خود را با دیدار شخصی با هیتلر که در آن هنگام در محافل غربی، یک سیاستمدار ارجمند شده و مهمان عزیز در پایتخت های اروپایی بود؛ لکه‌دار نکرد. در تجزیه چکسلواکیا، پولند هم همدست و همراه آلمان بود. این دو کشور از پیش و با هم فیصله کردند که کدام بخش از سرزمین چکسلواکیا به کدام شان می رسد. به تاریخ 20 سپتامبر سال 1938 میلادی، «جوزف. لیپسکی»، سفیر پولند در آلمان در باره اطمینان دهی های هیتلر به جوزف بئک وزیر امورخارجه پولند اطلاع داد: «هرگاه میان پولند و چکسلواکیا بر سر منافع پولند در «تشین/تیزین» کار به درگیری بکشد، رایش طرف ما [پولند] خواهد بود».

پیشوای نازی‌ها حتا نکاتی را گوشزد و مشورت داد که آغاز عملیات پولند «... تنها پس از اشغال گستره کوهستانی «سودتن» از سوی آلمان صورت گیرد». در پولند نیک می دانستند که بدون پشتیبانی هیتلر، طرح های اشغالگرانه آن کشور محکوم به ناکامی است. در این جا به متن ضبط شده گفتگوی سفیر آلمان در وارسا، گ. ا. مولتکه با جوزف بئک به تاریخ اول ماه اکتبر سال 1938 در باره روابط پولند –چکسلواکیا و موقف اتحاد جمهوری های شوروی در این مساله اشاره می کنم. در این سند آمده است: «آقای بئک، سپاسگزاری عمیق خود را به خاطر تعبیر و توجیه صمیمانه منافع پولند در کنفرانس مونشن و نیز مناسبات صادقانه در هنگام درگیری چک ابراز نمود. دولت و مردم پولند بطور کامل از موضع پیشوا و صدراعظم رایش سپاسگزار است».

تقسیم چکسلواکی بیرحمانه و دیده درایانه بود. مونشن، حتا آن تضمین های رسمی شکننده را نادیده گرفت که در آن قاره مانده بود و نشان داد که توافقات متقابل هیچ ارزشی ندارد. همانا زدوبند مونشن ماشه‌ای شد که پس از کشیدن آن، جنگ بزرگ در اروپا ناگزیر گردید.

امروزه سیاستمداران اروپایی و پیشاپیش همه، رهبران پولند می خواهند در باره مونشن سکوت کنند. چرا؟ نه تنها به این سبب که کشور شان در آن هنگام به تعهدات خود خیانت کرد و از «زدوبند مونشن» حمایت نمود، و برخی از آنان حتا در تقسیم غنیمت اشتراک ورزیدند، بل که نیز به خاطر آن که اکنون دیگر به یادآوردن آن روزهای دراماتیک سال 1938 میلادی، که تنها اتحاد جمهوری های شوروی به دفاع از چکسلواکی برخاسته بود، برای آن ها خوشایند نیست.

اتحاد شوروی با توجه به تعهدات بین المللی خود از جمله توافق نامه هایی با فرانسه و چکسلواکیا سعی در جلوگیری از این فاجعه داشت. پولند با پیگیری منافع خود، با همه توان تلاش تا از ایجاد سیستم امنیتی جمعی در اروپا جلوگیری کند. جوزف بئک، وزیر خارجه پولند، به تاریخ 19 سپتامبر سال 1938، مستقیماً در این باره به جوزف لیپسک، سفیر آلمان که در بالا از او یاد شد، در آستانه دیدار با هیتلر نوشت: «... طی سال گذشته، دولت پولند چهار بار پیشنهاد پیوستن به مداخله بین المللی در دفاع از چکسلواکیا را رد کرده است.»

انگلیس و همچنین فرانسه که در آن هنگام متحد اصلی چک ها و اسلواکی ها بودند، ترجیح دادند از ضمانت های خود دست بردارند و این کشور اروپای شرقی را دستخوش چند پارچه شدن نماید. سخن تنها بر سرِ دستخوش چند پارچه شدن نبود، بل که سوق دادن تمایلات نازی ها به سوی شرق، با این هدف بود که آلمان و اتحاد شوروی ناگزیر با هم برخورد نمایند و خون یکدیگر را بریزند.

همانا سیاست «صلح آفرینی» غرب در همین خلاصه می شد. و نه تنها در رابطه با رایش سوم، بل که با سایر اعضای به اصطلاح پیمان ضد «کُوم اینترن» (انترناسیونال کمونیستی) - ایتالیای فاشیست و جاپان میلیتاریست.

اوج این سیاست در خاور دور، سازشنامه تابستان سال 1939 انگلیس و جاپان بود که دست توکیو را [برای تعرض به] چین آزاد کرد. قدرت های پیشرو اروپایی نمی خواستند اعتراف کنند که چه خطر مرگباری برای کل جهان از آلمان و متحدانش متوجه است، با این سنجش که جنگ را دور بزنند.

زدوبند مونشن به اتحاد شوروی نشان داد كه كشورهای غربی مسائل امنیتی را بدون در نظر گرفتن منافع آن حل و فصل می كنند و در صورت امكان مناسب می توانند جبهه ضد شوروی را آرایش دهند. همزمان، اتحاد شوروی تا آخرین فرصت ممکن کوشید از هر فرصتی برای آرایش یک ائتلاف ضد هیتلری بهره بگیرد. تکرار می کنم، به رغم موقعیت دوسویه کشورهای غربی. به هر رو، رهبری شوروی از طریق سرویس های اطلاعاتی، اطلاعات دقیقی در باره تماس های پشت پرده انگلیسی ها و آلمانی ها در تابستان سال 1939 دریافت کرد.

توجه شما را به این واقعیت جلب می كنم كه این تماس ها به شدت پیش برده می شدند و تقریباً همزمان با گفتگوهای سه جانبه نمایندگان فرانسه، بریتانیای کبیر و اتحاد جمهوری های شوروی؛ كه برعكس، عمداً از سوی شریكان غربی به تأخیر افتادند.

من در این رابطه به سندی از بایگانی های انگلیس استناد می کنم - این یک دستورالعمل برای هیات نظامی انگلیس است که در اگوست سال 1939 وارد مسکو شد. در این سند آشکارا گفته می شود كه هیائت باید «خیلی آهسته و کند مذاكره كند» و «دولت پادشاهی متحده انگلستان آمادگی لازم برای انجام تعهدات مفصل مدون را ندارد که بتوانند آزادی عمل ما را در کدامین شرایطی محدود کنند».

همچنین یادآور می شوم که: متفاوت از انگلیسی ها و فرانسوی ها، هیئت شوروی را رهبران ارشد ارتش سرخ رهبری می کردند که همه اختیارات و صلاحیت های بایسته را برای «امضای یک کنوانسیون نظامی در مسایل سازماندهی پدافند نظامی انگلیس، فرانسه و اتحاد جمهوری های شوروی در برابر تجاوز در اروپا داشتند».

پولند، که نمی خواست هیچگونه تعهدی در برابر جانب شوروی داشته باشد؛ نقش خود را در شکست گفتگوها بازی کرد. رهبری پولند حتا زیر فشار متحدان غربی از اقدامات مشترک با ارتش سرخ در مقابله با «ورماخت» (قوای مسلح آلمان) سرباز زد. تنها هنگامی که موضوع پرواز «ریبنتروپ» به مسکو آشکار شد، «وزف بئک» بدون آن که بخواهد، به طورغیرمستقیم، بل که از طریق دیپلمات‌های فرانسوی به اطلاع طرف شوروی رساند که: «در صورت عملیات مشترک در برابر تجاوز آلمان، همکاری میان پولند و اتحاد جمهوری های شوروی در شرایط فنی یی که باید مشخص شوند، امکان‌پذیر است».

همزمان او برای همتایان خود توضیح داد: «من مخالف چنین فرمولبندی تنها با هدف تسهیل تاکتیک نیستم، و دیدگاه اصولی ما در رابطه با اتحاد شوروی نهایی و بلاتغییر باقی می ماند».

در اوضاع پدید آمده، اتحاد شوری پیمان عدم تجاوز را با آلمان به امضا رساند و عملا آخرین کشور اروپایی بود که این کار را کرد. آن هم در زمینه خطر واقعی مواجه شدن با جنگ در دو جبهه – با آلمان در غرب و با جاپان در شرق که در آن جا عملیات جنگی شدیدی در رودخانه « خالخین – گل» روان بود.

استالین و پیرامونیان او سزاوار اتهامات دادگرانه بسیاری هستند. ما جنایات رژیم در برابر ملت خود و وحشت سرکوب‌های جمعی را هم به یاد داریم. تکرار می کنم، رهبران شوروی را می توان در بسا از موارد سرزنش و متهم کرد اما نه به نبودِ درک خصلت خطر خارجی. آن ها می‌دیدند که تلاش می شود، اتحاد شوروی با آلمان و متحدان آن تنها رویاروی هم بماند و با درک این خطر راستین عمل می کردند تا وقت با ارزشی برای تقویت و تحکیم دفاع کشور کمایی کنند.

در باره پیمان عدم تجاوز منعقد شده در آن برهه، اکنون، صحبت ها و ادعاهایی بسیاری همانا نسبت به روسیه کنونی مطرح می گردد.

آری، روسیه وارث و جانشین اصلی اتحاد جمهوری های شوروی است و دوران شوروی با همه پیروزی‌ها و تراژدی ها بخش جدایی ناپذیر تاریخ هزار ساله ماست. با این هم، همچنین یادآور می شوم که اتحاد شوروی پیمان نامنهاد «مولوتوف –ریبنتروپ» را مورد ارزیابی حقوقی و اخلاقی قرار داد.

در مصوبه شورای عالی [اتحاد شوروی] از تاریخ 24 دسامبر 1989، پروتکل های محرمانه یی چون «قرارداد قدرت شخصی» که به هیچ رو «اراده مردم شوروی، که مسوول این زدوبند نبودند»، بازتاب داده نشده بود؛ رسما محکوم شدند. این در حالی است که سایر کشورها ترجیح می دهند توافق نامه هایی را که پای آن ها امضاء های نازی ها و سیاستمداران غربی است، به یاد نیاورند. حال چه رسد به ارزیابی حقوقی یا سیاسی چنین همکاری هایی، از جمله توافق مسکوت برخی از رجال اروپایی با برنامه های وحشیانه نازی ها، تا ترغیب مستقیم نازی ها.

از جمله سخنان سخریه سفیر پولند در آلمان، جوزف لیپسکی، در گفتگو با هیتلر به تاریخ 20 سپتامبر 1938:«.. به خاطر حل مساله یهودان، ما [پولندی ها] برای او [برای هیتلر]... یک بنای یادبود زیبا در وارسا برپا خواهیم کرد.»

ما همچنین نمی دانیم که آیا کدامین «پروتکل های محرمانه» یا ضمیمه هایی به این توافقنامه ها شماری از کشورها با نازی ها وجود داشت یا خیر. تنها کاری که می توان کرد، باور کردن به سخنان است. به ویژه، مواد گفتگوهای محرمانه میان انگلیس و آلمان تا کنون فاش نشده است. بنابراین، ما همه کشورها را فرا می خوانیم تا روند گشایش بایگانی های خود و انتشار اسناد در گذشته ناشناخته دوره های پیش از جنگ و و جریان جنگ را پویاتر سازند، همان گونه که روسیه در سال های پسین این کار را انجام داده است. در این زمینه ما برای همکاری های گسترده در طرح های پژوهشی مشترک با تارخ نویسان و دانشمندان آماده هستیم.

بیایید به رویدادهای بلافصل پیش از جنگ جهانی دوم باز گردیم. ساده لوحانه می بود باور کرد که هیتلر پس از رسیدگی به چكسلوواكی، ادعاهایی ارضی دیگری را مطرح نکند. اما این بار بر همدست چندی پیش خود در تقسیم چکسلواکیا – پولند. در این جا باز هم بهانه همان میراث ورسای - سرنوشت دهلیز نامنهاد دانتسیگ گردید. تقصیر تراژدی پولند که در پی آن رخ داد – یکسره متوجه رهبری وقت پولند می گردد که مانع انعقاد اتحادیه نظامی آنگلیس-فرانسه و شوروی شد و به کمک شریکان غربی امیدوار بود و مردم خود را در زیر چرخ های ماشین ویرانگر (نابودگر) نازی ها قرار داد.

تهاجم آلمان در مطابقت کامل با دکترین بلیتسکریگ (جنگ برق آسا) توسعه یافت. به رغم مقاومت سرسختانه و قهرمانانه ارتش پولند، یک هفته پس از آغاز جنگ به تاریخ 8 سپتامبر 1939، نیروهای آلمانی در حومه ورشو رسیدند. اما سران نظامی و سیاسی پولند به تاریخ 17 سپتامبر به خاک رومانی گریختند و به مردم خود که به نبرد با مهاجمان ادامه می دادند، خیانت کردند. همپیمانان غربی امیدهای پولند را بر آورده نکردند.

پس از اعلام جنگ با آلمان، نیروهای فرانسوی تنها چند ده کیلومتر در اعماق خاک آلمان پیشروی کردند. همه این ها تنها تظاهر به اقدامات پویا به نظر می رسید. گذشته از این، شورای عالی نظامی انگلیس و فرانسه، برای نخستین بار به تاریخ 12 سپتامبر 1939 در شهر ابویل فرانسه تصمیم گرفتند که با توجه به تحول سریع رخدادها در پولند، تهاجم را به طور کامل متوقف کنند.

این گونه، «جنگ شگفتی آور» (جنگ نشسته) بدنام آغاز شد. بدین ترتیب، با خیانت آشکار فرانسه و انگلیس در تعهدات شان در قبال پولند روبه رو می گردیم. پسان ها در دادگاه نورنبرگ، جنرال های آلمانی کامیابی سریع خود را در شرق همین گونه توضیح دادند، چنان چه رییس پیشین ستاد رهبری عملیاتی فرماندهی کل نیروهای مسلح آلمان، جنرال آلفرد جودل اعتراف کرد: «... اگر ما در سال 1939 شکست نخوردیم، تنها به این خاطر بود که نزدیک به 110 لشکر فرانسوی و انگلیسی که در برابر 23 لشکر آلمان در هنگام جنگ ما با پولند در غرب صف آرایی نموده بودند، کاملاً غیرفعال ماندند».

من [از کارمندان بایگانی ها] خواهش کردم تا همه مواد مربوط به تماس های اتحاد جمهوری های شوروی و آلمان در روزهای دراماتیک اگوست و سپتامبر 1939 را بررسی کنند. به گواهی اسناد، طبق بند 2 پروتکل محرم پیمان عدم تجاوز میان آلمان و اتحاد جمهوری های شوروی از تاریخ 23 اگوست سال 1939، در صورت سازماندهی مجدد ارضی- سیاسی، مناطق مربوط به کشور پولند، مرز حوزه های منافع دو کشور باید «تقریباً در امتداد خط رودهای ناریو، وایشسیل و سنا بگذرد». به سخن دیگر، حوزه نفوذ شوروی نه تنها در برگیرنده سرزمین هایی كه بیشتر اهالی اوکرایین و بلاروس در آن زندگی می كردند، بل نیز شامل سرزمین های تاریخی پولند، میان رودهای بوگ و وایشسل می شد.

کنون همگی از این حقایق آگاهی ندارند. چنان چه نمی دانند که بی درنگ پس از یورش به پولند، در نخستین روزهای سپتامبر، برلین مصرانه و به طور مکرر مسکو را به آن فرا می خواند تا به کازار نبرد بپیوندد. با این هم، رهبری شوروی چنین فراخوان هایی را نادیده گرفت و تا آخرین دم در نظر نداشت درگیر این رخدادهایی که به گونه دراماتیک توسعه می یافتند، شود.

تنها هنگامی که به گونه نهایی روشن گردید که بریتانیای کبیر و فرانسه مایل به یاری به همپیمان خود نیستند و ورماخت توانایی آن را دارد که به سرعت سراسر پولند را اشغال کند و در واقع به دروازه های مینسک برسد، به تاریخ 17 سپتامبر تصمیم بر این شد که نیروهای ارتش سرخ به منطقه زره به اصطلاح شرقی - اکنون بخش هایی از خاک بلاروس، اوکرایین و لیتوانیا - وارد شود. بدیهی است که گزینه دیگری نمانده بود. در غیر آن، خطرات برای اتحاد جمهوری های شوروی چندین بار افزایش می یافت. زیرا، تکرار می کنم، مرز قدیم شوروی و پولند تنها چند ده کیلومتر از مینسک فاصله داشت و جنگ اجتناب ناپذیر با نازی ها در مواضع استراتژیک بسیار نامساعد برای شوروی آغاز می شد. و میلیون ها نفر از ملیت های گوناگون، از جمله یهودیانی که در نزدیکی برست و گروودنو، پرزمیشل ، لوو و ویلنا زندگی می کردند، از سوی نازی ها و ایادی بومی آن ها – یهود ستیزان و ناسیونالیست های تندرو – سر به نیست می شدند.

همانا، این حقیقت که اتحاد شوروی تا واپسین لحظه می کوشید از درگیرشدن در منازعه شعله ور شونده پرهیز نماید و نمی خواست به طرفداری آلمان بازی کند، به آن انجامید که برخورد واقعی نیروهای شوروی و آلمان بسیار دور تر در شرق مرزهای موافقت شده در پروتکل محرمانه رخ بدهد.

نه در امتداد رود وایشسل، بل که تقریباً در امتداد خط نامنهاد کرزُن، که هنوز به سال 1919 از سوی انتانت (پیمان سه گانه (مثلث) میان سه کشور فرانسه، روسیه و بریتانیای کبیر) به عنوان مرز شرقی پولند توصیه شده بود، به وقوع پیوست.

به گونه یی که روشن است، کاربرد وجه التزامی (گمانه زنی) برای رویدادهای گذشته دشوار است. تنها می توانم بگویم که در سپتامبر سال 1939، رهبری شوروی این امکان را داشت که مرزهای غربی اتحاد جمهوری ها شوروی را بیشتر به سوی غرب، لغایت تا وارسا جلوتر ببرد، اما تصمیم گرفت این کار را انجام ندهد.

آلمانی ها پیشنهاد کردند که استاتوس کوو (وضع موجود) نو تثبیت گردد. ریبنتروپ و مولوتوف در 28 سپتامبر 1939 در مسکو پیمان دوستی و مرزی میان اتحاد جمهوری های شوروی و آلمان و همچنین پروتکل محرمانه در باره تغییر مرزهای دولتی را امضاء کردند که در آن خطوط نشانه گذاری شده ای که دو ارتش د- فاکتو (در عمل) در آن جا مستقر بودند، به رسمیت شناخته می شد.

اتحاد شوروی در پاییز سال 1939 ضمن حل و فصل اهداف نظامی ـ استراتیژیک و دفاعی خود، روند ادغام لاتویا، لیتوانیا و استونیا را به خاک خود را آغاز کرد. ورود این کشورها به اتحاد جمهوری های شوروی بر پایه امضای قرارداد و با موافقت دولت های منتخب شان انجام شد. این کار مطابق با موازین بین المللی و دولتی آن برهه بود.

افزون بر این، در اکتبر سال 1939، شهر ویلنو و منطقه پیرامون آن که در گذشته بخشی از پولند بود، به لیتوانیا برگردانده شد. جمهوری های بالتیک در بافتار اتحاد جمهوری های شوروی، نهادهای دولتی و زبان خود را حفظ كرده و در ساختارهای بالایی دولتی شوروی نمایندگی داشتند. در همه این ماه ها، کشاکش های دیپلماتیک و نظامی - سیاسی و کار اطلاعاتی پنهان از چشم های افراد بیرون از گود (در پشت پرده)، متوقف نشدند.

در مسکو می دانستند که دشمن آشتی ناپذیر و ستمگری را رویارو دارند و جنگ پنهانی با نازیسم از همین اکنون روان است. و هیچ مبنایی برای ارزیابی کردن اعلامیه های رسمی، یادداشت های فرمالیته تشریفاتی آن سال ها به عنوان اثبات «دوستی» میان اتحاد جمهوری های شوروی و آلمان وجود ندارد.

اتحاد جمهوری های شوروی نه تنها با آلمان بل که با سایر کشورها روابط بازرگانی و فنی پویایی داشت. در این حال، هیتلر بارها و بارها تلاش کرد تا اتحاد جمهوری های شوروی را در رویارویی خود با بریتانیای کبیر بکشاند، اما رهبری شوروی زیر بار نرفت. هیتلر آخرین تلاش خود برای برانگیختن اتحاد شوروی به اقدامات مشترک را در روند بازدید مولوتوف از برلین در نوامبر 1940 انجام داد. اما مولوتف دقیقاً با اجرای رهنمودهای استالین تنها به گفتگوهای کلی در باره ایده آلمانی ها مبنی بر پیوستن اتحاد جمهوری های شوروی به پیمان سه جانبه امضا شده در سپتامبر 1940 بین آلمان، ایتالیا و جاپان در راستای مخالفت با بریتانیای کبیر و ایالات متحده آمریکا، بسنده کرد.

تصادفی نبود که مولوتف هنوز در 17 نوامبر به ایوان مایسکی، نماینده تام الاختیار شوروی در لندن چنین رهنمود داد : «برای راهنمایی شما ... هیچ قراردادی در برلین امضا نشده است و قرار هم نبود چنین کاری صورت گیرد. کار در برلین محدود به تبادل نظر بود ... چنین بر می آید که آلمانی ها و جاپانی ها خیلی ها می خواهند ما را به سوی خلیج پارس و هند سوق دهند. ما بررسی این موضوع را رد کردیم، زیرا چنین مشوره ها از سوی آلمان را بیجا/ بیمورد می پنداریم. ر چه بود، به تاریخ 25 نوامبر، رهبری شوروی کلا در این زمینه نقطه پایانی گذاشت. و رسماً شرایطی را برای برلین مطرح کرد که برای نازی ها پذیرا نبود، از جمله عقب نشینی سربازان آلمانی از فنلند، توافق نامه کمک های متقابل میان اتحاد جمهوری های شوروی و بلغارستان و یک رشته شرایط دیگر و این گونه آگاهانه هرگونه امکان پیوستن به پیمان سه جانبه را برای خود منتفی ساخت.

این موضعگیری به گونه نهایی عزم پیشوای آلمان نازی را برای جنگ در برابر اتحاد جمهوری های شوروی جزم ساخت. و دیگر در ماه دسامبر، هیتلر با نادیده گرفتن همه هشدارهای استراتیژیست های خود مبنی بر خطر فاجعه آمیز جنگ در دو جبهه ، طرح «بارباروسا» را تصویب کرد. او این کار را با درک این که همانا اتحاد شوروی نیروی اصلی یی است که در اروپا در برابر وی ایستاده است و نبرد پیش رو در خاور فرجام جنگ جهانی را رقم خواهد زد، انجام داد. او باور داشت که لشکر کشی به سوی مسکو، سریع و پیروزمندانه خواهد بود.

می خواهم به ویژه خاطر نشان بسازم که: کشورهای غربی در آن هنگام در عمل با اقدامات شوروی موافقت کرده و تمایل اتحاد شوروی را برای تأمین امنیت خود پذیرفتند. برای مثال، هنوز در اول اکتبر 1939، وینستون چرچیل، رییس وقت دریاداری بریتانیا در سخنرانی رادیویی خود گفت: «روسیه سیاست سردی را به سود خود دنبال می کند ... برای محافظت از روسیه در برابر تهدیدات نازی ها، آشکارا ً بایسته بود که ارتش روس در این خط بایستند. [مرز جدید غربی]» به تاریخ 4 اکتبر 1939، هالیفاکس، وزیر امور خارجه بریتانیا در مجلس اعیان اظهار داشت: «... باید یادآور شد که اقدامات دولت شوروی، در انتقال مرزها در واقع به همان خطی بود که از سوی لرد کرزُن در کنفرانس ورسای توصیه شده بود ...

من تنها حقایق تاریخی را می آورم و بر آنم که این حقایق انکارناپذیر هستند.

لوید جورج، سیاستمدار و دولتمرد نامدار بریتانیایی خاطر نشان ساخت که «ارتش روس سرزمین هایی را گرفت که پولندی نبودند و به زور از سوی پولند پس از جنگ جهانی یکم تصرف شده بودند ... بس نابخردانه و جنایتکارانه خواهد بود هرگاه پیشروی روس ها را با پیشروی آلمانی ها در یک کفه ترازو بگذاریم».

...و اما سیاستمداران و دیپلمات های بلندپایه انگلیسی در گفتگوهای غیررسمی با مایسکی، نماینده تام الاختیار شوروی با صراحت بیشتری سخن می گفتند. باتلر، معاون وزیر خارجه انگلیس در 17 اکتبر سال 1939 در این باره اظهار داشت: «... در محافل دولتی انگلیس بر آن اند که هیچگونه پرسشی درباره بازگرداندن اوکراین غربی و بلاروس غربی به پولند نمی تواند مطرح باشد.

اگر بتوان کشور پولندی تباران را با ابعاد کوچک با تضمین نه تنها اتحاد جمهوری های شوروی و آلمان، بل نیز انگلیس و فرانسه ایجاد کرد، آن گاه دولت بریتانیا خود را کاملاً راضی خواهد دانست».

به تاریخ 27 اکتبر سال 1939 ویلسون، مشاور ارشد چمبرلین گفت: «پولند باید به عنوان یک کشور مستقل بر شالوده اتنوگرافیک خود احیا گردد؛ اما بدون اوکرایین غربی و بلاروس».

شایان یادآوری است که طی این گفتگوها زمینه بهبود روابط شوروی و انگلیس بررسی می گردید. این تماس ها تا حد زیادی پایه و شالوده همپیمانی آینده و ائتلاف ضد هیتلر را پایه گذاری کردند.

در میان سیاستمداران مسوول دوراندیش، وینستون چرچیل به رغم انزجار شناخته شده اش از اتحاد جمهوری های شوروی، پیش از این نیز به هواداری از همکاری با شوروی برخاسته بود. در ماه می 1939، او در مجلس عوام اظهار داشت: «اگر نتوانیم اتحاد بزرگی را در برابر تجاوز ایجاد کنیم، در معرض خطر مرگباری خواهیم بود. بزرگترین حماقت خواهد بود اگر همکاری‌های طبیعی با روسیه شوروی را رد کنیم.»

و پس از آغاز اقدامات رزمی در اروپا، در دیدار با ایوان مایسکی در 6 اکتبر 1939، وی معتمدانه گفت: «میان بریتانیای کبیر و اتحاد جمهوری های شوروی هیچ تضاد جدی یی وجود ندارد، بنابراین، هیچ دلیلی برای روابط تنش‌دار و نامطلوب وجود ندارد. حکومت بریتانیا مایل است مناسبات بازرگانی را توسعه دهد. همچنین آماده است تا در باره سایر تدبیرهایی که می‌توانند به بهبود روابط متقابل کمک کنند، بحث کند.»

جنگ جهانی دوم یک شبه اتفاق نیفتاد و یک باره و ناگهانی آغاز نشد. تجاوز آلمان در برابر پولند هم ناگهانی نبود. این جنگ ره آورد بسیاری از گرایش ها و حقایق در سیاست جهانی آن دوره است. همه رویدادهای پیش از جنگ در یک زنجیره سرنوشت ساز در هم تنیده بودند. اما بی تردید مهم ترین چیزی که بزرگترین فاجعه تاریخ بشر را از پیش تعیین کرده بود، خودخواهی دولتی، ترسو بودن، اغماض در برابر متجاور در حال توانمند شدن و عدم آمادگی نخبگان سیاسی برای جستجوی سازش بود. بنابراین نادادگرانه (غیر منصفانه) است که بگوییم سفر دو روزه یواخیم فون ریبنتروپ، وزیر خارجه آلمان ‌نازی به مسکو دلیل اصلی وقوع جنگ جهانی دوم بود.

همه کشورهای پیشرو، کم و بیش در گناه آغاز شدن آن سهیم بودند. هر کدام لغزش های جبران ناپذیری را با این پنداشت متکبرانه که می‌توان از دیگران پیشی گرفت، برای خود مزایای یک جانبه را تامین کرد و یا از فاجعه جهانی قریب الوقوع دور ماند، مرتکب شدند. و به خاطر چنین کوتاه نگری‌ها و به دلیل خودداری از آرایش یک نظام امنیتی جمعی، ناگزیر به پرداخت میلیون‌ها زندگی و زیان های عظیم شدند.

در این باره بدون کوچکترین قصد برای بازی نمودن نقش داور، سرزنش و یا توجیه کسی و بالاتر از آن برانگیختن دور تازه یی از رویارویی اطلاعاتی بین المللی در پس زمینه تاریخی، که می‌تواند دولت ها و ملت‌ها را بین هم در اندازد؛ می نویسم.

برآنم که علم آکادمیک با همراهی گسترده دانشمندان برجسته از کشورهای مختلف باید به جستجو و برآوردهای متوازن رخدادهای گذشته بپردازد. همه ما به حقیقت و عینیت نیاز داریم. از جانب خود همواره همتایانم را به گفتگوی آرام، باز و معتمدانه و به نگاه خودنقادانه و بیطرفانه به گذشته مشترک داشته فراخوانده و می خوانم. چنین رویکردی اجازه می دهد تا لغزش هایی صورت گرفته در آن هنگام را تكرار نكنیم و پیشرفت صلح آمیز و موفقیت آمیز را برای سال های متمادی آینده تامین کنیم.

با این حال، بسیاری از شرکای ما هنوز آماده همکاری نیستند. برعکس، با دنبال نمودن اهداف خود، میزان و ابعاد تهاجم اطلاعاتی را در برابر کشور ما افزایش می‌دهند، می خواهند ما را وادار به توجیه نمودن سازند، می خواهند متحمل احساس گناه شویم و از این طریق اعلامیه‌های سیاست زده ریاکارانه پخش می کنند. برای مثال، قطعنامه در باره «اهمیت حفظ حافظه تاریخی برای آینده اروپا» مصوب 19 سپتامبر 2019 پارلمان اروپایی، مستقیماً اتحاد جمهوری های شوروی را در کنار آلمان نازی متهم به آغاز جنگ جهانی دوم کرد. طبیعی است که قطعنامه حاوی کدامین اشاره به زدوبند مونشن نیست.

برآنم که چنین «برگه‌هایی»، را با همه سنجش آشکار آن به رسوایی، تهدیدات راستین خطرناک به همراه دارند؛ نمی‌توانم قطعنامه و سند بنامم. آخر آن را (قطعنامه را) یک نهاد بس ارجمند صادر نموده است. و این نهاد چه چیزی را به نمایش گذاشت؟ به رغم غم انگیز (اندوهبار) بودن، ایم یک مشی آگاهانه برای برهم زدن نظم جهانی پس از جنگ است، که ایجاد آن کار افتخار و مسوولیت کشورهایی بود که شماری از نمایندگان آن ها امروز به این اعلامیه دروغین رأی دادند. و این گونه، آن ها به نتیجه گیری های دادگاه نظامی نورنبرگ، به مساعی جامعه جهانی که پس از پیروزی سال 1945 نهادهای بین المللی جهانشمول (فراگیر) را ایجاد کردند، دست درازی کردند.

در همین پیوند یادآور می‌شوم که نفس روند همگرایی اروپا که در طی آن ساختارهای مقتضی از جمله پارلمان اروپا ایجاد گردیدند، تنها به یمن درس های گرفته شده از گذشته، ارزیابی‌های حقوقی و سیاسی روشن از آن، امکان پذیر شد. و آنانی كه آگاهانه این وفاق را مورد تردید قرار می دهند، شالوده کل اروپای پس از جنگ را ویران می کنند.

افزون بر تهدیدات علیه اصول اساسی نظم جهانی، این جا یک جنبه ارزشی و اخلاقی نیز هست.

تمسخر و استهزاء به حافظه تاریخی، پستی است. هنگامی که در اعلامیه ‌ها به مناسبت 75 - مین سالگرد پایان جنگ جهانی دوم، نام همه شرکت کنندگان ائتلاف ضد هیتلر به جز اتحاد جمهوری های شوروی برده می‌شود؛ این پستی عامدانه، دورویانه و کاملاً آگاهانه است. پستی می‌تواند بزدلانه باشد هنگامی که بناهای یادبود برپا شده به افتخار ستیزندگان در برابر نازیسم را نابود و ویران می کنند و اقدامات شرم آور را با شعارهای دروغین مبارزه با یک ایدئولوژی نامطلوب و گویا اشغال‌گری توجیه می‌کنند. پستی هنگامی خونین می باشد که کسانی را که مخالف نئونازی‌ها و میراث داران استپان بندرا سخن می گویند، می کشند و می سوزانند. تکرار می‌کنم، پستی به گونه های رنگارنگ متجلی می گردد، اما از این کار چندش آوری آن پایان نمی یابد.

فراموش کردن درس های تاریخ ناگزیر منجر به پرداخت تاوان های سنگینی می گردد. ما از حقایق مبتنی فاکت های تاریخی تایید شده به گونه مستند دفاع خواهیم کرد و به گفتگوی صادقانه و بی طرفانه در باره رخدادهای جنگ جهانی دوم ادامه خواهیم داد. یک پروژه بزرگ در روسیه برای ایجاد بزرگترین مجموعه اسناد بایگانی، فیلم و مواد تصویری در باره تاریخ جنگ جهانی دوم و دوره پیش از جنگ نیز برای برآورده ساختن این مرام در نظر گرفته شده است. چنین کاری در جریان است.

از بسیاری از مواد جدید، تازه کشف و فاش شده در تهیهٔ این مقاله بهره گرفته ام. و در این رابطه مسوولانه می‌توانم بگویم که هیچ سند آرشیوی وجود ندارد که نسخه تمایل شوروی برای آغاز جنگ پیشگیرانه در برابر آلمان را تأیید کند.

آری!، رهبری نظامی شوروی از دکترینی پیروی می کردند که در صورت تجاوز، ارتش سرخ به سرعت به دفاع در برابر دشمن بپردازد، به تهاجم رو بیاورد و جنگ را به سرزمین حریف بکشاند. مگر، این برنامه های استراتژیک به هیچ ر‌و به معنای قصد شوروی برای آغاز حمله به آلمان نبوده است.

البته، امروزه اسناد برنامه ریزی های نظامی و رهنمود ‌های ستادهای شوروی و آلمان در دسترس تاریخ‌ دانان است. سرانجام ما می‌دانیم که رویدادها در واقع چگونه رخ داده بودند. از بلندای این شناخت و آگاهی، بسیاری‌ در بارهٔ اقدامات، لغزش ها و اشتباه محاسبه رهبری نظامی-سیاسی کشور داوری می کنند. در این باره یک چیز را می‌خواهم بگویم: رهبران شوروی در کنار سیل بزرگ و متنوع اطلاعات گمراه کننده، گزارش های راستینی هم از تجاوز در دست آماده سازی نازی‌ها دریافت می‌کردند. به همین منظور در ماه‌های پیش از جنگ، گام هایی در راستای افزایش آمادگی‌ رزمی کشور برداشتند؛ به شمول فراخواندن پنهانی بخشی از واجدان شرایط مکلفیت سربازی به پادگان های سربازگیری و سوقیات یگان ها و سپاهیان احتیاط (ذخیره) از حوزه های نظامی مناطق مرکزی به مرزهای غربی کشور.

جنگ غیر مترقبه نبود، چشم به راه آن بودند و برای آن آمادگی می گرفتند.

به تاریخ ۲۲ جون ۱۹۴۱، اتحاد شوروی با نیرومند‌ترین، مجهزترین، آماده ترین و آموزش دیده ترین ارتش جهان روبرو شد، ارتشی که همه ظرفیت صنعتی، اقتصادی و جنگی تقریبا کل اروپا برای آن کار می کرد. در این یورش مرگبار نه‌ تنها ورماخت، بل نیز اقمار آلمان و واحدهای نظامی بسیاری از کشورهای دیگر قارهٔ اروپا نیز شرکت داشتند. شکست‌های سنگین جنگی سال ۱۹۴۱، کشور را در مرز فاجعه قرار داد. بازآرایی و بازیابی توانایی رزمی و سوق و اداره با روش های خارق‌العاده، بسیج عمومی و هماهنگی همه نیروهای دولت و مردم ممکن شد. هنوز در تابستان ۱۹۴۱ زیر آتش دشمن، برونبری میلیون‌ها شهروند و صدها کارخانه به شرق کشور آغاز شد. در کوتاهترین زمان در پشت جبهه جنگ، تولید جنگ افزار و مهمات آغاز شد که در نخستین زمستان جنگی به خط جبهه مقدم رسید. و مقارن با سال ۱۹۴۳ از نشانگرهای تولید نظامی آلمان و متحدانش فراتر رفت. طی یک سال و نیم مردم شوروی هم در خط مقدم و هم در پشت جبهه کاری را کردند که نا ممکن به نظر می رسید. حتی امروزه درک و فهمیدن تلاش های نا ممکن، شهامت و از خود گذشتگی هایی که صرف این دستاوردها شد، دشوار است. و تا هنوز هم شناخت، درک و تصور این که این دستاوردهای سترگ چه مساعی شگفتی برانگیز و باورنکردنی، مردانگی و فداکاری یی لازم داشتند؛ دشوار است.

در برابر ماشین جنگی نیرومند و تا به دندان مسلح اشغالگران خونسرد نازی، قدرت عظیم جامعهٔ شوروی به پا خاست که با تمایل دفاع از سرزمین زادگاه، انتقامگیری از دشمنی که زندگی صلح‌ آمیز را در هم شکسته و زیر پا گذاشته بود، امیدها و برنامه‌ هایش؛ متحد گردیده بود. بیگمان، در جریان این جنگ وحشتناک و خونبار، بسیاری از مردم دچار ترس، سردرگمی و نومیدی شده بودند. خیانت و گریز از نیروهای مسلح وجود داشت. گسل‌های بزرگ پدید آمده در روند انقلاب و جنگ داخلی، نهیلیسم، برخورد تمسخرآمیز با تاریخ ملی، سنت‌ها و باورهایی که بلشویک ها می کوشیدند به ویژه در سال‌های نخست به قدرت رسیدن، تحمیل کنند؛ خودنمایی می کردند. اما روحیه‌ٔ‌ عمومی شهروندان شوروی و هم میهنان ما که در بیرون از کشور بودند، به گونهٔ دیگری بود – حفظ و نجات میهن.

این تکانه/ انگیزه مهارناشدنی بود. مردم تکیه گاه خود را در ارزش‌های راستین میهن پرستانه جستجو می‌کردند.

«استراتژیست» ‌های نازی‌ مطمئن بودند که دولت بزرگ چند ملیتی را می‌توان به راحتی زیر فرمان خود درآورد. این گونه سنجیده بودند که جنگ ناگهانی غیرمترقبه و بی‌رحمی های آن و فشارهای تحمل ناپذیر آن، بی چون و چرا مناسبات میان‌ ملیتی را تشدید نموده و می تواند کشور را به چند بخش تقسیم نماید. هیتلر آشکارا اعلام داشت: «سیاست ما در قبال توده های ساکن در سرزمین پهناور روسیه، باید این باشد که هرگونه اختلاف نظر و از هم گشیختگی را تشویق کنیم». مگر در نخستین روزهای روشن گردید که این برنامه نازی‌ها ناکام گردیده است. از دژ برست سپاهیان دارای خاستگاه های تباری گوناگون از بیش از 13 ملیت تا آخرین قطرهٔ خون دفاع کردند. در سراسر جنگ و در نبردهای بزرگ سرنوشت ساز و در دفاع از هر گذرگاه و وجب به وجب خاک میهن، نمونه‌هایی این‌ چنینی را بسیار می‌بینیم. برای میلیون‌ها تن از بیجاشدگان، مناطق رود ولگا (پاولژیا) و اورال، سایبری و شرق دور و جمهوری های آسیای میانه و ماورای قفقاز، به منزل و ماءوا مبدل گردید. باشندگان این مناطق، آخرین داشته‌ های خود را با آن ها تقسیم کردند و با هر چه در توان داشتند، حمایت کردند. دوستی مردمان و همیاری آن ها با یکدیگر، برای دشمن یک دژ شکست ناپدیر (دسترسی ناپذیر/تسخیرناپذیر) گردیده بود.

در درهم کوبیدن نازیسم، مهم نیست که اکنون چه چیزی را بکوشند ثابت کنند، نقش اصلی و سرنوشت ساز را اتحاد شوروی و ارتش سرخ بود داشتند. قهرمانانی که تا پایان در محاصره حومه بیلوستوک و موگیلف، اومان و کییف، ویازما و خارکوف جنگیدند. آن ها در حومه مسکو و استالینگراد، سواستاپول و ادیسا، کورسک و سمولنسک به حمله پرداختند. وارسا، بلگراد، ویانا و پراگ را آزاد کردند، با یورش کاخ کونیگزبرگ و برلین را تصرف کردند.

ما از حقیقت اصیل، صاف ناشده و لاک زده ناشده تاریخ پشتیبانی می‌کنیم. این حقیقت توده یی و انسانی را که خشن، تلخ و بی‌رحم است، به پیمانه بزرگی نویسندگان و سخنورانی که از آتش و دوزخ آزمون های خط مقدم جبهه گذر کرده اند، به ما انتقال داده اند. برای نسل من، مانند نسل‌های دیگر، داستان‌ها، رمان‌های افتخار آمیز و ژرفادار آنان، نوشته نافذ «نثرِ سِتوان» و اشعار شان، جاودانه در روان ها ردپای بر جای مانده اند، و وصیتنامه یی گردید تا به جانبازان پیشکسوتی که هر کاری را که می توانستند برای پیروزی کردند، کسانی را که در جبهه های نبرد جان سپردند، ارج بگذاریم و به یاد داشته باشیم.

کنون هم ابیات (مصراع های) ساده و والاسرشت از سروده الکساندر تواردوفسکی «من در حومه رژف کشته شدم» که به رزمندگان نبرد خونین و شدید جنگ کبیر میهنی در بخش مرکزی جهبه شوروی و آلمان تقدیم گردیده است، تکان دهنده است. تنها در طول نبردها بر سر شهر رژف و جبهه آستانه روژف از اکتبر سال 1941 تا مارچ سال 1943 ارتش سرخ، با احتساب ناپدیدشدگان و زخمی‌ها، 1 میلیون و 342 هزار 888 نفر را از دست داد.

برای نخستین بار این اعداد و ارقام جمع آوری شده هنوز ناقص از منابع آرشیوی وحشتناک و تراژدیک را با ادای احترام (با ارجگزاری) به یاد قربانی های قهرمانان نام آشنا و گمنامی که در باره آن ها در سال های پس از جنگ به خاطر دلایل مختلف به طرز ناشایستی نادادگرانه کم سخن گفته اند و یا هم اصلا خاموش مانده اند، اعلام می نمایم. یک سند دیگر را هم می آورهم. این گزارش کمیسیون بین المللی در مورد گرفتن غرامات جنگی (جبران خسارت) از آلمان به سرپرستی ای. مایسکی است که در ماه فبروری سال 1945 تهیه شده است. در وظایف کمیسیون تعیین فرمولی بود که مطابق آن آلمان شکست خورده، باید زیان های وارده به قدرت های پیروز را جبران نماید، شامل بود. این کمیسیون به این نتیجه رسید: «میزان تلفات سرباز- روز نیروهای آلمان در جهبه شوروی، 10 برابر بیشتر از همه دیگر جبهه های متحدان بود.

جبهه شوروی همچنین، چهار پنجم تانک ها و نزدیک به دو سوم هواپیماهای آلمان را مصرف جنگ نگه داشته بود. در کل، سهم اتحاد جمهوری های شوروی نزدیک به 75 درصد همه مساعی حربی ائتلاف ضد هیتلر بود. در طول سال های جنگ نیز، ارتش سرخ 626 لشکر کشورهای «محور» را «شکست داد» که 508 لشکر آن آلمانی بود.

روزولت به تاریخ 28 اپریل سال 1942، خطاب به ملت آمریکا اظهار داشت: «سپاهیان روس بیشتر از سایر ملل متحد، نیروهای انسانی، هواپیماها، تانک‌ و توپ های دشمن مشترک ما را نابود کرده اند و به نابود کردن ادامه می‌دهند».

چرچیل در تاریخ 27 سپتامبر 1944 در پیامی به استالین نوشت: «همانا ارتش روسیه روده های ماشین جنگی آلمان را درآورد...»

چنین ارزیابی یی در سراسر جهان طنین انداز شده است. چون در این کلمات، آن حقیقت سترگ که هیچ کسی در آن هنگام آن را زیر سوال نبرده بود؛ نهفته است. نزدیک به 27 میلیون شهروندان شوروی در جهبه ها، در اسارت آلمان و در اثر گرسنگی، بمباران و در کوره های اردوگاه های آلمان نازی جان باختند. اتحاد جمهوری های شوروی از هر هفت شهروند و بریتانیای کبیر از هر 127 شهروند یک نفر را از دست دادند. اما ایالات متحده امریکا از هر 320 شهروند، یک نفر خود را از دست داده بود. دردمندانه، این ارقام از سنگین ترین و جبران ناپذیرترین تلفات اتحاد شوروی نهایی نیستند. برای احیای نام و سرنوشت همه جان باختگان: رزمجویان ارتش سرخ، چریک ها، ماموران زیرزمینی، اسیران جنگی و زندانیان شهید اردوگاه های کار اجباری و شهروندان غیر نظامی که با مجازات ها نابود شدند؛ ادامه کار توانفرسایی در پیش رو است. این رسالت ماست.

...و در این جا نقش ویژه یی به شرکت کنندگان در جنبش جستجو، انجمن های نظامی میهن پرست و اتحادیه های داوطلبان، پروژهایی چون بانک الکترونیکی داده ها، «حافظه مردم» بر پایه اسنادهای آرشیوی، تعلق دارد. و البته همکاری تنگاتنگ بین المللی برای حل چنین مشکل کلی بشردوستانه ضروری است. مساعی همه کشورها و توده ها که با یک دشمن مشترک جنگیدند، به پیروزی انجامید.

ارتش بریتانیا از خاک خود در برابر تهاجم دفاع کرد، با نازی‌ها و اقمار آن در دریای میانزمینی (مدیترانه)، در شمال افریقا جنگید. سپاهیان امریکایی و بریتانیایی ایتالیا را آزاد کردند و جهبه دوم را گشودند. ایالات متحده امریکا ضربات کوبنده یی را به متجاوز (جاپان) در اقیانوس آرام زد. ما تلفات عظیم خلق چین و نقش چشمگیر آن را در شکست نظامیان جاپان به یاد می‌آوریم. ما جنگجویان «فرانسه رزمنده» را که تسلیمی شرم آور و ننگین را به رسمیت نشناختند و به مبارزه با نازی‌ها ادامه دادند، فراموش نمی‌کنیم. ما همچنین همیشه از کمک‌هایی که متحدان ارزانی داشتند، سپاسگزار خواهیم بود که مهمات، مواد اولیه، خواربار و جنگ افزار را در دسترس ارتش سرخ گذاشتند.

هسته ائتلاف ضد هیتلر بلافاصله پس از حمله به اتحاد شوروی شکل گرفت، هنگامی که ایالات متحده امریکا و بریتانیای کبیر بی قید و شرط از آن در نبرد با آلمان نازی پشتیبانی کردند. در کنفرانس تهران در سال 1943، استالین، روزولت و چرچیل ائتلافی از قدرت های بزرگ تشکیل دادند، در باره تدوین دیپلماسی ائتلافی، راهبرد باهمی در مبارزه با تهدید مشترک مرگبار باهم به توافق رسیدند. رهبران سه کشور بزرگ درک دقیقی داشتند که توحید ظرفیت های صنعتی، منابع و نظامی اتحاد جمهوری های شوروی، ایالات متحده امریکا و بریتانیای کبیر برتری انکارناپذیری را بر به دشمن به میان می آورد. اتحاد شوروی کاملا تعهدات خود را در قبال متحدان انجام داد کرد و همیشه دست یاری دراز کرد. برای مثال، ارتش سرخ با راه اندازی عملیات گسترده «باگراسیون» در بیلاروس، از فرود نیروهای بریتانیایی و امریکایی در نرماندی پشتیبانی کرد. در جنوری سال 1945، با سرازیر شدن به رود اودر (در شرق آلمان)، سپاهیان ما به آخرین یورش نیرومند ورماخت در جبهه غربی، در آردنس پایان دادند. پس از سه ماه از پیروزی بر آلمان، اتحاد جمهوری های شوروی با مطابقت کامل با سازشنامه یالتا، با جاپان اعلام جنگ داد و ارتش میلیونی كوانتونگ را شکست داد.

هنوز در ماه جولای سال 1941 رهبری شوروی اعلام کرد که «هدف جنگ در برابر نازی های ستمگر، نه تنها زدایش تهدیدات و تهاجم بر میهن ما، بل نیز کمک به همه توده های اروپا که زیر یوغ فاشیسم آلمان ناله می کشند؛ است ». در میانه های سال 1944 دشمن تقریبا از قلمرو شوروی بیرون رانده شد. البته بایسته بود تا خصم را تا پایان در خاستگاه خودش در هم کوبید. و ارتش سرخ رسالت آزادسازی اروپا را آغاز کرد و ملل های کاملی را از نابودی و بردگی و از وحشت هالوکاست نجات داد. به بهای جان صدها هزار سربازان شوروی.

همچنین مهم است که کمک های بزرگ مادی اتحاد جمهوری های شوروی به کشورهای آزاد شده در زدایش تهدیدات گرسنگی و در عرصه احیای اقتصاد و زیرساخت ها، فراموش نگردد. شوروی این کمک ها را در حالی ارزانی کرد که از برست تا مسکو تا ولگاگراد همه چیز پوشیده از خاکستر شده بود. برای نمونه، در ماه می سال 1945، حکومت اتریش تقاضای مواد غذایی از شوروی کرد، چون «نمی دانست چگونه مردم خود را در هفت هفته آینده تا زمان برداشت حاصلات جدید تغزیه نماید». موافقت رهبری شوروی با گسیل مواد غذایی را ک. رینر، نخست وزیر موقت جمهوی اتریش همچون «اقدام نجات بخش» ی نامید که آن را «مردم اتریش هرگز فراموش نخواهد کرد».

متحدان به طور مشترک دادگاه بین المللی نظامی برای مجازات جنایتکاران سیاسی و جنگی نازی راه اندازی نموده بودند. در فیصله های این دادگاه برای چنین جنایاتی علیه بشریت چون نسل کشی، پاکسازی تباری و مذهبی، یهودستیزی و دشمن ستیزی؛ تعاریف دقیق حقوقی داده شده بود. دادگاه نظامی نورنبرگ بی تردید همدستان نازی‌ها و ایادی سایه مختلف آن ها را هم محاکمه کرد.

این پدیده شرم‌آور در همه کشورهای اروپا وجود داشت. «رجالی» چون پتاین، کیسلینگ، ولاسوف، باندرا، پادوها و پیروان آن ها، ارچند هم در لباس مبارزان راه استقلال ملی و یا آزادی از کمونیزم، اما خائن و جلاد بودند. در رفتارهای غیرانسانی، اغلب آن ها از باداران خود پیشی می‌گرفتند. آن ها با تلاش برای خوش خدمتی، با کمال میل به عنوان بخشی از گروه های ویژه جنایی، آدمخورانه ترین (غیر انسانی ترین) کارها را انجام دادند. تیرباران ها در بابی یار، کشتار عام ولین، سوزاندن روستای خاتین، نابود ساختن یهودان در لیتوانیا و لاتویا – به دست آن ها صورت گرفت.

امروزه نیز موقف ما تغییر نکرده است: اعمال جنایتکارانه همدستان نازی‌ها قابل توجیه نیست، آن ها تاریخ محدودیت ندارند. بنابر این، گیچ‌کننده است هنگامی که در برخی از کشورها، کسانی که خود را در همکاری با نازی‌ها لکه دار کرده اند، ناگهان با جانبازان پیشکسوت جنگ جهانی دوم برابر شمرده می‌شوند. گذاشتن نشانه تساوی میان آزادکنندگان و اشغالگران را پذیرا نمی‌پندارم.

قهرمان ‌سازی همدستان نازی‌ها را تنها به دیده خیانت به یاد پدران و پدربزرگان ما، می‌بینم. خیانت به آن آرمان ‌هایی که توده ها را در مبارزه با نازیسم متحد ساختند.

در آن هنگام در بربر رهبران اتحاد جمهوری های شوروی سوسیالیستی، ایالات متحده امریکا و بریتانیای کبیر بدون هیچ بزرگنمایی یک وظیفه تاریخی قرار داشت. استالین، روزولت و چرچیل از کشورهایی با ایدیولوژی‌ها، علایق دولتی، منافع و فرهنگ‌های مختلف نمایندگی می‌کردند. با این هم، اراده سیاسی عظیمی را تبارز دادند، بر تضادها و تعصبات چیره شدند و منافع راستین جهان را در صدر مسایل قرار دادند. در نتیجه توانستند به توافق و فیصله یی برسند که همه بشریت را پیروز ساخت.

قدرت‌های پیروز، نظامی را برای ما گذاشتند که سده ها مظهر تلاش/جستجوی فکری و سیاسی شده است. مجموعه ای از کنفرانس‌ها – تهران، یالتا، سان‌فرانسیسکو، پوتسدام – شالوده آن چه را که امروز ۷۵ سال جهان به رغم تضادهای شدید، بدون جنگ جهانی زندگی می‌کند، گذاشتند.

رویزیونیسم (تجدید نظرگرایی) تاریخی، که اکنون مظاهر آن را در غرب می‌بینیم، آن هم بیش از هر چیز دیگر در رابطه با موضوع جنگ جهانی دوم و نتایج آن، به این خاطر خطرناک اند که درک اصول توسعه صلح‌آمیزی را که در سال ۱۹۴۵ در کنفرانس یالتا و سان‌فرانسیسکو گذاشته شده بود، به‌ طرز خشن، ناخوشایند و بدبینانه تحریف می‌کند.

دستاورد اصلی و تاریخی یالتا و راهیافت های دیگر آن برهه، در توافق برای ایجاد میکانیزمی بود که به قدرت‌های پیشتاز اجازه می‌دهد در چارچوب دیپلماسی اختلاف‌نظرهای پدید امده میان خود را حل و فصل کنند.

سده بیستم درگیری‌های جهانی و فراگیر را به همراه آورد، و در سال ۱۹۴۵ جنگ افزارهای هسته یی که قادر به از میان ‌بردن زمین اند، نیز به میدان آمد. به سخن دیگر، حل و فصل اختلافات با روش‌های زورمندانه بسیار خطرناک گردید. و برندگان جنگ جهانی دوم این را می‌دانستند. می‌دانستند و مسوولیت خود در قبال بشریت را درک می‌کردند.

تجربه غم‌انگیز جامعه ملل را در سال ۱۹۴۵ در نظر گرفتند. ساختار شورای امنیت سازمان ملل متحد به گونه یی طراحی شده بود که ضمانت کنندگان صلح را به پیمانه اعظمی دقیق و پویا سازد. این گونه، نهاد اعضای دایمی شورای امنیت و حق وتو به عنوان امتیاز و مسوولیت آن ها، پدید آمد.

حق وتو در شورای امنیت سازمان ملل متحد چه معنا دارد؟ اگر با صراحت سخن گفته شود، این تنها جایگزین خردورزانه برای برخورد مستقیم کشورهای بزرگ است. این اعلامیه یکی از پنج قدرت بزرگ است که این یا آن راهیافت برای آن پذیرا نیست، با منافع و تصورات آن از برخورد درست مغایرت دارد. و کشورهای دیگر، حتا اگر با آن موافق نباشند، این موقف را همان گونه که هست، می‌پذیرند و از تلاش برای دستیابی به آرزو‌های یک جانبه خویش خودداری می‌کنند. یعنی هرگونه که می شود، به یک روش یا راه دیگر، اما باید سازش را جستجو کرد.

رویارویی های جدید جهانی تقریبا بلافاصله پس از پایان جنگ جهانی دوم آغاز گردید و برخی مواقع دارای خصلت بسیار خشن بود. این که جنگ سرد به جنگ جهانی سوم تبدیل نشد، به طور قانع‌کننده، اثربخشی توافقنامه‌ها را که از سوی سه کشور بزرگ به امضا رسیده بود، تایید کرد.

موازین رفتاری یی به توافق رسیده هنگام پی ریزی سازمان ملل متحد، اجازه دادند تا در آینده مخاطرات را به حد اقل رساند و رویارویی را زیر کنترل بگیرند. البته ما می‌بینیم که سیستم سازمان ملل متحد کنون با فشار کار می‌کند و چنان که باید و شاید، موثر نیست. اما سازمان ملل متحد مانند گذشته عملکرد اصلی خود را اجرا می‌کند. اصول فعالیت شورای امنیت سازمان ملل متحد – یک مکانیزم منحصر به فرد جلوگیری از جنگ بزرگ و یا رویارویی جهانشمول، می‌باشد.

فراخوان‌های پیهم در سال‌های اخیر مبنی بر لغو داشتن حق وتو، تلاش براى محروم كردن اعضاى دایمی شوراى امنيت از حق استثنائى آن ها يعنى حق وتو، غیر‌مسئولانه است. زیرا اگر چنین شود، سازمان ملل متحد در واقع به همان جامعه ملل – مجمعی برای گفگوهای پوچ، که عاری از هرگونه اهرم های اعمال نفوذ بر فرآیندهای جهانی، تبدیل می‌شود. این که همه چیز در جامعه ملل چگونه پایان یافت، بر همه نیک روشن است. همانا، به همین خاطر ابرقدرت‌های پیروز به تشکیل سامانه نوین نظم جهانی با جدیت کامل رو آوردند، تا لغزش های پیشینیان تکرار نگردد. ایجاد سیستم مدرن مناسبات جهانی – یکی از نتایج مهم جنگ جهانی دوم است.

حتا آشتی ناپذیرترین تضادها – جیوپولیتیکی، ایدیولوژیکی، اقتصادی – برای یافتن اشکال همزیستی و تعامل مسالمت‌آمیز، مزاحمت ایجاد نمی‌کنند، هرگاه برای آن آرزومندی و اراده وجود داشته باشد.

امروز جهان در حال سپری نمودن آرام‌ترین زمان نیست. همه چیز تغییر می خورد: از رزم آرایی جهانی قدرت و نفوذ گرفته تا مبانی اجتماعی، اقتصادی و فناوری زندگی جوامع، دولت‌ها و قاره‌ها.

در اعصار گذشته، دگرگونی هایی در این ابعاد عملا هیچگاهی بدون رویارویی‌های نظامی بزرگ و بدون برخوردهای زورمندانه برای ایجاد سلسله مراتب جهانی جدید، صورت نگرفته بود. به لطف خردورزی، درایت و دوراندیشی سیاستمداران دولت های متفقین، امکان ساختن نظامی فراهم شد که از چنین جلوه ها /مظاهر افراطی چنین رقابت عینی، از لحاظ تاریخی ویژه توسعه رقابت جهانی، جلوگیری می‌کند.

دین ما، همه کسانی که مسوولیت سیاسی را بر عهده می‌گیرند، در گام نخست نمایندگان کشورهایی پیروز جنگ جهانی دوم است تا تضمین نماییم که این نظام حفظ گردد و بهبود یابد. امروزه درست همانند سال 1945، مهم است اراده سیاسی را به نمایش بگذاریم و باهم آینده را بررسی نماییم.

همتایان ‌ما: شی جین پینگ، ماکرون، ترامپ و جانسون از ابتکار پیشنهادی روسیه برای برگزاری نشست سران پنج کشور هسته ای اعضای دائم شورای امنیت حمایت کردند. ما از آن ها سپاسگزاری می‌کنیم و امیدواریم که چنین نشست حضوری هرچه زودتر برگزار گردد.

دستور کار اجلاس آینده از دید ما چگونه است؟ از دید ما، در گام نخست، سودمند است تا اقدامات در زمینه توسعه اصول جمعی در امور جهانی بررسی و صریحآ در باره مسایل پایدار ماندن صلح، تقویت امنیت جهانی و منطقه یی و كنترل بر جنگ افزارهای استراتیژیک، تلاش های باهمی در رویارویی با تروریزم، افراط گرایی و سایر چالش‌ها و تهدیدهای فوری گفتگو گردد. بحث جداگانه دستور کار دیدار ما: اوضاع اقتصاد جهانی، در گام نخست زدودن بحران کنونی ناشی از ویروس همه‌گیر کرونا است.

کشورهای ما برای حفاظت از سلامت و زندگی مردم و حمایت از شهرمندانی که در شرایط دشوار زندگی می بینند، اقدامات بی سابقه ای را روی دست گرفته اند. اما این که پیامدهای بیماری همه‌گیر تا چه اندازه شدید خواهد بود، چقدر سریع اقتصاد جهانی از رکود اقتصادی بیرون خواهد شد، بستگی به توانایی ما در همکاری و هماهنگی همچون شریکان راستین دارد. افزون بر این، جایز نیست که اقتصاد را به ابزاری برای فشار و رویارویی تبدیل کنیم. در شمار مباحث مورد درخواست، حفاظت از محیط پیرامون و مبارزه با تغییرات آب و هوا و همچنین تضمین امنیت جهانی فضای اطلاعاتی است.

دستور کار اجلاس آتی «پنجگانه» پیشنهادی روسیه هم برای کشورهای ما و هم برای کل جهان بسیار مهم و مبرم است. تردیدی نیست که اجلاس روسیه، چین، فرانسه، ایالات متحده امریکا و بریتانیای کبیر نقش مهمی در یافتن پاسخ های مشترک به چالش ها و تهدیدهای مدرن بازی خواهند کرد و تعهد مشترک نسبت به روحیه اتحاد، و آن آرمان های والای انسانی و ارزش هایی را که پدران و نیاکان به خاطر آن شانه به شانه جنگیده بودند، به نمایش می گذارد.

با تکیه بر حافظه تاریخی مشترک، ما می توانیم و باید به یک دیگر اعتماد داشته باشیم. این به عنوان شالوده استواری برای گفتگوهای موفق و اقدامات هماهنگ به خاطر تحکیم ثبات و امنیت در سیاره زمین برای شکوفایی و رفاه همه کشورها خدمت می‌کند. بی گزافه، این دین و مسوولیت مشترک‌ما در برابر سراسر جهان و نسل‌های آینده است.
فارسی.رو
ارسال اين صفحه به دوستتان
برای چاپ
صفحه اول
اخبار
روسيه و افغانستان
افغانها مقيم روسيه
معرفی چهره ها
آسيای مرکزی
از منابع روسي
مصاحبه
عکس ها
Google

RSS

matlab@farsi.ru








© 2003-2019 نشريهء آزاد افغانی
كليه حقوق اين سايت متعلق به «افغانستان.رو» ميباشد
نظرات نویسندگان مقالات ممکن است مغایر با موضع اداره سايت باشد
استفاده از مطالب سايت با ذکر ماخذ آزاد است.
--2.1--